نامه ای انتقادی محسن نیکومنش فرد‏

!با سلام به هموطنان عزیز خواننده ای متن آتی
نامه ایکه متن آن در زیر برای مطالعه ای شما به نشر میرسد نوشته یک نویسنده ای ایرانی الاصل شهروند سویدن است که به انتقاد از رویکرد نا مناسب خانم مسیح علی نژاد بعنوان کارشناس برنامه ای پرگار بی بی سی فارسی نسبت به مهاجرین افغان در ایران نوشته شده است
نویسنده ای این نامه آقای محسن نیکومنش فرد که اخیرا رمان « از هرات تا تهران » را نوشته است و در این رمان به نحوه ای زندگی افغانهای مهاجر در ایران پرداخته است، میباشد
من بعنوان فردی که این کتاب را تا اخیر مطالعه کرده ام نویسنده ای رمان یعنی آقای نیکومنش فرد را شخص معتقد به ارزشهای انسانی و عاری از ایده های تمایز گرایانه ای نژادی یافتم

 

آقای نیکومنش فرد در اثر از هرات تا تهران خویش کوشیده است که خود را به جای فرد و افرادی قراردهد که رنج مهاجرت و بی مهری هائی را که نسبت به یک مهاجر افغان در ایران روا داشته شده است قرار دهد. از نحوه ای چیدمان شخصیتهای داستان خواننده طوری احساس میکند که نویسنده ای داستان خود قربانی این خشونتها و بدرفتاریها بوده است 
بهر صورت برای خوانندگان عزیز نامه ای آتی، یک تصور مقدماتی نسبت به رمان « از هرات تا تهران » و نویسنده ای آن آقای محسن نیکومنش فرد بدست خواهد آمد 
اما در متن نامه چه آمده است؟
هموطنان عزیز مطلع هستند که روز سیزدهم حمل (فروردین) در فرهنگ ایرانی بنام « سیزده بدر » یاد میشود و همه کوشش مینمایند که روز سیزدهم نوروز را بیرون از خانه و یا در مسافرت سپری نمایند. برای آفغانهای مقیم ایران که نه هزینه ای مسافرت را دارند و نه اجازه ای آنرا که از یک نقطه به نقطه ای دیگر سفر نمایند، رفتن به پارکها مناسب ترین و ارزانترین گزینه است ولی امسال در شهر اصفهان ورود مهاجرین افغان در روز سیزده بدر در پارک صفه ای اصفهان ممنوع اعلام شده بود. این حادثه بسیار خبرساز شد و در تمام رسانه های خبری از جمله بی بی سی فارسی به آن پرداخته شد و همچنان اعتراض گسترده ای روشنفکران ایرانی، افغانها و همه انسانهای آزاده را در پی داشت. برنامه ای پرگار بی بی سی کوشیده بود به این موضوع بپردازد ولی خانم مسیح علی نژاد بعنوان کارشناس برنامه، این عمل زشت زیرمجموعه های آقای احمدی نژاد را که از سر دلسوزی بجای افغانها از قوتهای ناتو مطالبه ای غرامت مینماید ولی در حیطه ای حکمرانی خودش یک انسان مظلوم و مهاجر بی وطن از ابتدائی ترین حقوق انسانی اش محروم میشود، را توجیه نماید. نامه آقای نیکومنش فرد در اعتراض به همین رویکرد نوشته شده است

با تقدیم احترام
سید خداداد فطرت
بخش فرهنگی انجمن افغانها

 

متن نامه ای آقای محسن نیکومنش فرد به برنامه ای پرگار بی بی سی فارسی

با سلام به شما خانم صفورا صارمی در برنامه پرگار
برنامه دیشب پرگار را دیدم و نسبت به گردانندگان این برنامه به شدت دلسرد شدم. اجازه بدهید رک و پوست¬کنده حرف بزنم و محتوای این نامه را ابداً شخصی تلقی نکنید. علت اینکه به شما می¬نویسم این است که شما یکبار پاسخ نامه مرا داده¬اید و گفته بودید که نامه مرا به مسئولین داده¬اید و من از آنجا که دستم به این «مسئولین» نمی¬رسد به شما می¬نویسم تا لطف کرده و هر چه زودتر این نامه را به دست آنها برسانید. محتوای این نامه را به اندازه مسئولیت خود خطاب به خودتان تلقی کنید و نه بیشتر و آنرا تا آخر بخوانید 
من نمی¬فهمم چرا شما خانم مسیح علی¬نژاد را در برنامه این هفته¬تان داشتید؟ شخصاً ایشان را و نظراتشان را بسیار قبول دارم اما فقط در حوزه¬هایی که تخصصی دارد و نه در هر زمینه¬ای. با این کارتان هم به اعتبار برنامه¬تان لطمه زدید و هم به اعتبار ایشان، که تا آنجا پیش رفت که خانم خدیجه عباسی را وادار کرد به او بگوید که،بعنوان افغان، نیازی به ترحم او ندارد. به نظرم او تلاش کرد بدرفتاری¬ها و اعمال زشت هموطنان ”بزرگوارمان” با افغانها را توجیه کند. کاری که به نظر من بسیار زشت است، به همان اندازه زشت که کار تحقیرکنندگان افغانها
من در نامه¬ای در اوایل دسامبر برایتان از انتشار رمانم ”از هرات تا تهران” نوشته بودم و از محتوای آن که دقیقا محتوای برنامه دیشب شما بود. و شما گفته بودید که نامه و نام مرا به مسئولین پرگار داده¬اید. با این حساب من نمی¬فهمم اگر قرار است تجربیات و اطلاعات من در رابطه با شرایط افغانها در ایران و درموارد دیگر مربوط به افغانها در برنامه¬ای مثل برنامه دیشب شما به کار نیاید پس در کجا می توان این اطلاعات را به کار گرفت؟ ممکن است این تصور پیش بیاید که من دوست دارم در رسانه¬ها مطرح شوم و یا برای خود جایی باز کنم. به این تصور می توانم مثل آقای پینوشه جواب بدهم که در سوال خبرنگاری که به او گفت شما در زمان زمامداری خود حقوق بشر را رعایت نمی¬کردید پاسخ داد: «چه زمامداری رعایت می¬کنه که ما رعایت کنیم»، به عبارت دیگر همه افراد دوست دارند در رسانه¬ها جایی باز کنند
اما به صورتی دیگر هم می¬توان به این تصور احتمالی پاسخ داد. آن وقت باید تعارف و فروتنی¬ کلیشه¬ای را که یادآور ادا و اطوارهای زهدفروشانه آخوندهاست و در باطن خود حامل کبر محض است کنار بگذاریم. سه سال است که من درگیر نوشتن و پرداخت این رمان بوده¬ام و می¬توان گفت هر روز، چه آن روزهایی که نوشته¬ام و چه آن روزهایی که نتوانسته¬ام دست به قلم ببرم به مسئله اوضاع اسف¬انگیز پناهندگان افغان در ایران فکر کرده¬ام و کلمه به کلمه رمانم را با بغض در گلو و خون جگر نوشته¬ام. و این کار را گاه در همه ساعات شبانه روزانجام داده¬ام. بارها در مرورهای مکرر نوشته¬های خود و آنچه بر قهرمانان داستانم روا داشته شده اشک ریخته¬ام
بله، باید طوری می¬نوشتم که بتوانم سرم را در میان هموطنانم بلند کنم و جرئت کنم بعد از انتشار رمانم در جمع آنها آفتابی بشوم. هم¬زمان باید حق مطلب را هم ادا می¬کردم و باصطلاح حقیقت را فدای مصلحت نمی¬کردم. در نگارش رمان اولم که شرایط پناهندگان و تبعیض و تحقیر آنها در اروپا را محور قرار داده بودم باید واقعیت را دراماتیک می¬کردم تا هیجانی به خواننده القا کنم. اما در نگارش ”از هرات تا تهران” باید از تراژدی واقعیت جاری در کشورمان کم می¬کردم و آن را به حداقل ممکن می¬رساندم تا شاید برای خواننده قابل پذیرش بشود. در این مورد متاسفانه واقعیت آن قدر تراژیک است که نمی¬توان آن را در قالب یک رمان ریخت
با این حساب من متعجبم که خانم علی¬نژاد شرایط افغانها در ایران را با شرایط ما در اروپا قیاس می¬کند و موصوع تبعیض گسترده و سیستماتیک علیه افغانها در ایران را تا حد یک بازپرسی از خودش در فرودگاه لندن تنزل می¬دهد. این مقایسه و حرفهای دیگر ایشان مرا هم عصبانی و هم متاثر کرد و از خود پرسیدم: برای چه کسانی نوشته¬ای داستان دردآلود مهاجران افغان را؟ اگر خانم علی-نژاد رنج کودکان افغان را نمی فهمد و رنج مادرانشان را که باید تحقیر روزمره و حتی ساعت به ساعت فرزندان خود را تاب بیاوردد، چه کسی می¬خواهد رنجها و مویه¬های ¬”لطیفه” را درک کند. و چه کسی بغض گلوی زینب بیوه را، که پسر دوازده ساله¬اش در روستای محل اقامتش مورد تجاوز قرار گرفته و دادگاه عدالت اسلامی هم علیه حقوق ابتدایی او و فرزندش رای صادر کرده است، خواهد دید؟ و چه کسی کریم را در خواهد یافت و طبع لطیفش را که در خشونت کشتار مرغها در کشتارگاه مرغ حاج حبیب هر لحظه با خودش و مسئولیت روزمره¬اش درگیر است و بر بخت خود لعنت می¬فرستد؟
برایتان نوشته بودم که من این رمان را، که به گفته منتقدان شناخته شده در ایران، و به گفته نویسنده بزرگ و صاحب¬نام افغان دکتر اکرم عثمان، در نوع خود کم¬نظیر و شاید بی¬نظیر است، منتشر کرده-ام. و گفته بودم که در کمیته سوئد و افغانستان فعالیت دارم و عضو شورای کمیته محلی آن در استکهلم هستم. سازمانی که با فاصله بسیار زیاد از سازمانهای مشابهش بزرگترین و معتبرترین ارگان خیریه در افغانستان است و نزدیک به شش هزار نفر از مردم بومی افغانستان را به استخدام خود درآورده و صد و بیست هزار دانش¬آموز در مدارس این سازمان در افغانستان مشغول به تحصیل هستند. و برایتان نوشته بودم که دخترم هم رساله فوق لیسانس خود را در ارتباط با وضع زنان شاغل افغان در ایران و بر مبنای مصاحبه عمیق با چهارده زن افغان در ایران نوشته که حاوی حقایق تکان¬دهنده¬ای است و واقعاً برای ما ایرانیها مایه بسی شرمساری است. همچنین نوشته بودم که همسرم هم در کمپ پناهندگی کار می¬کند که عمدتاً پذیرای افغانهای زیر هیجده سال است که اکثر آنها از سکوی ایران برای پرتاب به غرب استفاده کرده¬اند و از ”مهمان نوازی” مردم متمدن ما و سوابق درخشان تاریخی¬شان حکایتها دارند 
و حالا باید بگویم در گیرودار تاسیس انجمنی برای حمایت از افغانها در ایران هستیم، همراه با جمعی از افغانها که صابون زندگی در میان هموطنان ”بنی آدم اعضای یک پیکرند” و ”مهمان نوازمان” خوب به تنشان خورده است. ابتکار اولیه این انجمن البته با دوست افغانم آقای عارف فرمان بوده که خود اخیراً رمانی با عنوان ”افغانی” را منتشر کرده و بسیار هم مورد توجه قرار گرفته است. احتمالا اسم ایشان را هم نشنیده اید. به هر حال رمان ایشان هم مثل رمان من دقیقا در راستای همان موضوعی است که شما خانم علی¬نژاد را برای بررسی آن به برنامه¬تان آوردید. آیا جا نداشت که از آقای عارف فرمان در این برنامه یا برنامه¬های مشابه دعوت به عمل می¬آوردید؟ آیا ایشان که خود در ایران زندگی کرده و بارها و بارها در آنجا چه از طرف حکومت و عواملش و چه از طرف مردم خوبمان مورد تحقیر، توهین و تنبیه واقع شده، و رمانش را هم با الهام از این واقعیات تلخ در جامعه ما پرداخته است، نمی توانست به اندازه خانم علی¬نژاد به غنای برنامه شما کمک کند؟
امیدوارم متوجه باشید که آنچه می¬نویسم، اگر چه به دلیل درد درون شاید گاه تند و نامهربانانه به نظر برسد، اما از سر خیرخواهی است. آقای داریوش کریمی در پشت صحنه برنامه گفتند که شما می-خواهید افراد شناخته نشده را معرفی کنید. یقین دارم که اصل دیگر مهم برایتان آگاهی مدعوین به موضوع برنامه است. یعنی شما در وهله اول به دنبال افراد شناخته نشده ولی متخصص هستید پس چرا از یک فرد شناخته شده غیر متخصص استفاده کردید. آیا با توجه به آنچه یادآوری کردم ایرانی دیگری را سراغ دارید که به اندازه من و خانواده¬ام در کنار افغانها باشد و با مسائل و مشکلاتشان چه در افغانستان، چه در ایران و چه در سوئد درگیر شده باشد؟
به هر حال من و دوستم عارف فرمان برآنیم تا در حد توان در زمینه افشای اوضاع افغانها در ایران و تقلیل تبعیض¬ها تلاش کنیم و در این مسیر دست یاری به سوی همه کسانی که تمایل به همکاری دارند دراز می¬کنیم، و طبعا از کمک رسانه¬ها استقبال می¬کنیم. این مبارزه ما هم ارتباطی با حادثه اخیر در اصفهان ندارد و ما خیلی پیش از این کارمان را آغاز کرده¬ایم. ما به یک کار مستمر همه جانبه فرهنگی و آموزشی اعتقاد داریم و نمی¬خواهیم فقط بر اساس اخبار روز با این موضوع اساسی برخورد کنیم 
دوستان عزیزباید بپذیریم که ما آن قدر که لاف تمدن می¬زنیم متمدن نیستیم. به نظرات هموطنانمان، منظورم تازه آن بخش کوچکی است که در زمینه اخیر مربوط به جلوگیری از ورود افغانها به پارک صفه اصفهان واکنش نشان دادند و به حساب خودشان خواستند از افغانها حمایت کنند، در اینترنت مراجعه کنید. بعضی از این نظرات مایه بسی تاسف و شرمندگی است. فقط ببینید این خوبان وطنمان برای اظهار ارادت به افغانها، به عربها فحاشی کرده¬اند!
دو برادر از اقوام ما بودند که هیچ وقت با هم رابطه خوبی نداشتند. بالاخره مادرشان مرد و صلاح دیدند که برای دو سه روزی اختلافها را کنار بگذارند. اما در روز دوم باز به قول معروف به تیپ هم زدند و برادر کوچک بر گور پدر برادر بزرگ لعنت فرستاد. برادر بزرگ با خونسردی گفت: خب، آمده بودی مادرمان را رحمت کنی پدرمان را هم لعنت کردی! حالا این هم منطق مخالفت هموطنان ما با بیگانه ستیزی است! برای دفاع از افغانها سیل فحش و ناسزا را نثار اعراب می¬کنند و در این میان کسی را هم مستثنی نمی¬کنند
بیایید با این فرهنگ زشت بیگانه ستیزی که سوی دیگر شووینیسم ایرانی است مقابله کنیم. من اعتقاد دارم که آن مقام شهرداری اصفهان سخنش را بی حساب و کتاب بر زبان نیاورده است. در کلام او یک پوپولیسم مشمئزکننده وجود دارد. امری که متاسفانه بیانگر تولرانس جامعه ما در برابر چنین بیانات زشتی است. او برای خوشامد بسیاری از هم استانیهای من یعنی اصفهانی¬ها سخن گفته است. صحنه¬ای را که من در رمان ”از هرات تا تهران” در اصفهان ترسیم می¬کنم واقعی و بر اساس مشاهده خودم در سال 1379 است. صندوقدار یک چلوکبابی در اصفهان می¬خواست جلو ورود یک پسربچه افغان را که قصد واکس زدن کفش یکی از همراهان ما را موقع غذا خوردنمان داشت بگیرد، تنها با این استدلال که او افغان است. انکار واقغیت ثمری ندارد. بیاییم با این فرهنگ فاسد مبارزه کنیم و به هیچ وجه به بیگانه ستیزان ولو از نوع وطنی آن باج ندهیم. من و عارف فرمان می¬توانیم در یک برنامه پیرامون رمانهایمان و تجربیاتمان صحبت کنیم. هر دوی این رمانها ریشه-ای عمیق در واقعیت دارند 
با پیام دوستی، مهر و صداقت: محسن نکومنش فرد، استکهلم 15 فروردین 1391

***

دراين باره بيشتر بخوانيد

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/04/120401_l10_iran_isfahan_afghans.shtml



Lämna ett svar