روایتهایی از هجرت

نگاه گذرا به شب فرهنگی افغانها و ایرانیان

:معرفی رمان های
« افغانی » نگارنده عارف فرمان شهروند افغانستان
« از هرات تا تهران » نویسنده محسن نیکومنش فرد شهروند ایران
موضوع: مهاجران افغانستان در ایران
زمان: روز شنبه 19 می 2012 از ساعت 16:30 تا 20:00
برنامه فرهنگی جذاب و قابل ستایشی بود که از جانب آقایان محسن نیکومنش فرد و عارف فرمان تدارک دیده شده بود

با آنکه موضوع برنامه افغانستان و پرداختن به مهاجران افغان در ایران بود اما با دریغ و درد باید گفت که حضور افغانها درین شب به یادماندنی بسیار کمرنگ بود
برنامه با اجرای زیبای خانم هاجر شهروند افغانستان ساکن شهر گوتنبرگ به پیش برده شد که با تشویق و ستایش حاضرین همراه بود. در خلال برنامه تعدادی از نویسندگان و فرهیختگان ایرانی نظر خود را پیرامون هردو کتاب بیان کردند و تأکید براین داشتند که باید برای توقف نقض حقوق انسانی مهاجران افغان در ایران اقدامات معقول و منطقی صورت پذیرد
به نمایندگی از انجمن افغانها ، خداداد فطرت مسئول بخش فرهنگی انجمن مطلبی را زیر عنوان « روایتهای هجرت » به خوانش گرفت که متن مقاله در آتی به دسترس خوانندگان عزیز قرار داده میشود
گفتنیست که خانم دوکتور احراری معاون انجمن افغنها، آقایان سیدحسین اصغری مسئول بخش امور دینی و اجتماعی و دگروال رحمت الله حسن مسئول مالی انجمن نیز حضور داشتند
در طی برنامه دوقطعه موسقی پیانو با اجرای آقای آرش نواخته شد و در ختم برنامه آقایان فرمان و نیکومنش فرد ضمن صحبتهای کوتاهی از اشتراک کنندگان برنامه تقدیر بعمل آوردند
متن مقاله خداداد فطرت که در برنامه به خوانش گرفته شد

***

روایتهایی از هجرت

نویسنده : خداداد فطرت مسئول بخش فرهنگی انجمن

 
در آغاز اجازه میخواهم مطلبم را با روایتی از کاظم کاظمی شاعر و ادبیات شناس افغان مقیم ایران که روایتش را با زبان شعر بیان فرموده آغاز نمایم
غروب در نفس گرم جاده خواهم ‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌ رفت‌
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد ‌شد
و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد‌ شد
و در حوالی شب‌های عید، همسایه‌
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌
همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهد رفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهد رفت‌

***
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شکست منست‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست منست‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد
روایتنامۀ مهاجرت افغانها به کشورهای همسایه حکایت پرنده های مهاجریست که میخواهند از زمستان فرار کنند تا دریک نقطۀ گرم پناه گیرند ولی در آنجا هم به زمستان دیگری مواجه میشوند 
زمستان تاریک و خشن جنگ، پرنده های پر و بال شکستۀ افغان را به مقصد مکانهای گرم و امن سوق داد، خیلی ها نارسیده به مقصد جان دادند و آنهائی هم که رسیدند یا به کویر تفتیدۀ بی آب و آشیانه مواجه گردیدند و یا به آغوش سرد زمستان قهر و غضب آلود دیگری
حتما شنیده باشید گنجشککی را که از ترس باران به آشیانۀ پناه برده بود و در آنجا طعمه صیاد گردید. قصۀ جوانان مهاجر افغان در پاکستان قصۀ همین گنجشکک را میماند که برای فرار از کمپهای بیابانهای تفتیدۀ پشاور و کویته و تأمین مایحتاج روزمرۀ زندگی، عدۀ کثیری از آنها ناخواسته اسیر دام تزویر گروه های تروریست پرور گردیدند و به کسانی تبدیل شدند که امروز مدیریت تمام عملیاتهای غیر انسانی انتحاری را در دست دارند 
ولی آنطرف تر داستان دیگریست
ایران بازارگرم دانائی و فرهنگ و تمدن ولی از دید مهاجران افغان سرزمین سردی و یخبندان عاطفه هاست. به گفته آخوندها و مداحان اهل بیت، ایران ملکی که زیر تسلط ضامن آهوست ولی آهوان افغانستانی نه تنها ضمانتی برای زندگی درین ملک نمی یابند بلکه شاید ضامن آهو هم این آهوان رمیده از صیاد را بیگانه تلقی مینماید
داستان مهاجران افغان راویان زیادی داشته است و هرکدام از دیدگاه خود این قصه را حکایت کرده است
در ماه های اخیر جلوگیری از رفتن مهاجران افغان در پارک کوهی صفه اصفهان و ممنوع شدن سکونت و حتی تردد افغانها در استان مازندران و شهر ساری خبرساز شد و درین باب افراد زیادی اعم از ایرانی ها و افغانها این رویه را محکوم کردند و تعدادی هم به حمایت ازین طرح پرداختند و تعدادی هم خاطرات خود را از ایران به بهانه این موضوع نوشتند
از جمله این اشخاص یکی هم آقای محسن نیکومنش فرد نویسنده ای رمان « از هرات تا تهران » بود که جناب شان در رابطه با صحبتهای خانم مسیح علی نژاد در برنامه پرگار بی بی سی فارسی نامه انتقادی نوشتند و در قسمتی از آن نامه چنین آمده است
« با این حساب من متعجبم که خانم علی¬نژاد شرایط افغانها در ایران را با شرایط ما در اروپا قیاس می¬کند و موضوع تبعیض گسترده و سیستماتیک علیه افغانها در ایران را تا حد یک بازپرسی از خودش در فرودگاه لندن تنزل می¬دهد. این مقایسه و حرفهای دیگر ایشان مرا هم عصبانی و هم متاثر کرد و از خود پرسیدم: برای چه کسانی نوشته¬ای داستان دردآلود مهاجران افغان را؟ اگر خانم علی-نژاد رنج کودکان افغان را نمی فهمد و رنج مادرانشان را که باید تحقیر روزمره و حتی ساعت به ساعت فرزندان خود را تاب بیاوردد، چه کسی می¬خواهد رنجها و مویه¬های ¬”لطیفه” را درک کند. و چه کسی بغض گلوی زینب بیوه را، که پسر دوازده ساله¬اش در روستای محل اقامتش مورد تجاوز قرار گرفته و دادگاه عدالت اسلامی هم علیه حقوق ابتدایی او و فرزندش رای صادر کرده است، خواهد دید؟ و چه کسی کریم را در خواهد یافت و طبع لطیفش را که در خشونت کشتار مرغها در کشتارگاه مرغ حاج حبیب هر لحظه با خودش و مسئولیت روزمره¬اش درگیر است و بر بخت خود لعنت می¬فرستد؟ »
یکی دیگر از روایت کنندگان این تراژیدی تلخ، رضا محمدی شاعر و نویسنده افغان مقیم لندن است که چند سطر از خاطرات زندگی اش در ایران نقل قول مینمایم
« فکر کنم من کلاس پنجم بودم که فهمیدم، بین ما فرقی هست؛ وقتی که به عنوان شاگرد اول همه شهر اجازه رفتن به مدرسه تیز هوشان را نیافتم. ما چند تا بچه زرنگ بودیم که هیج کدام اجازه نیافتیم برویم مدرسه تیز هوشان اما برای خودمان دفتر فرهنگی زدیم و جلسات کتاب خوانی گذاشتیم و خط و نقاشی یاد گرفتیم و بعد، دو سال بعد بود که بچه های مدرسه ما همه جایزه های کشوری ایران را در شعر و داستان و نقاشی و خط، کسب کردند
وقتی هم برگشتیم هم محلی ها و معلم های ایرانی ما بیشتر از ما به ما می بالیدند»
:ستار سعیدی مجری تلویزیون فارسی بی بی سی حکایت دیگری دارد

ما مهاجران، حتی اگر اقامت قانونی داشتیم، برای سفر بین شهری (در مسیرهای مشخص و مدت زمان معین)، باید از وزارت کشور برگه تردد می گرفتیم
کوتاه زمانی پس از حادثه کشته شدن پدرم در تعقیب و گریز پلیس، خواف تبدیل به شهرستان شد و به دلایلی که هیچ وقت ندانستم، این شهر هم افغان ممنوع شد
من که به دلیل نداشتن برگه تردد، نتوانسته بودم در مراسم کفن و دفن پدرم حضور یابم، دیگر هرگز نتوانستم به آن شهر بروم و قبرش را ببینم… از همان سال تا هنوز
:رازی محبی فیلمساز افغان مقیم ایتالیا هویت گمشده اش را در اصفهان در تهران باز می یابد
فردای آنروز ما پنج نفر افغانی و هشت نفر لر، برای شهادت به پاسگاه رفتیم. پس از انتظاری طولانی، رییس پاسگاه احضارمان کرد و گفت:”خوب شاهدانتان را بفرستید”
گفتیم : ”سرکار، ما همگی شاهدیم، با چشمان خودمان دیدیم” سرکار با خشم و توهین داد زد:”ما برای شهادت، چهار انسان عاقل و بالغ می خواهیم نه هشت لر و یک لشکر افغانی. ”اینجا بود که از خودم پرسیدم پس من که هستم، مگر انسان نیستم، از اینجا به بعد بود که در پی خودم گشتم 


:مهدی بیگی ایرانی مقیم لندن چنین نوشته است
در کودکی شیطانی که می کردم مادرم می گفت:” میدمت دست این افغانی ها که گوشهایت را ببرند” همیشه با خودم فکر می کردم آنها با این همه بچه ای که می دزدند یا گوشی که می برند چه می کنند؟
لولوی من و خواهرم کارگران افغانی بودند که در یک کارگاه خیاطی در کنار مادرم کار می کردند. مادرم سالها از این لولوهای بی آزار و مهربان در تربیت ما مدد گرفته بود. باالاخره روزی رسید که همکاران افغان مادرم در ابراز محبت و ادای احترام به روز مادر، از من پیشی گرفتند و اشک مادرم را در آوردند
خانم نسیم نجفی فیلمساز ایرانی عازم افغانستان یک هفته قبل از سفرش به افغانستان را چنین شرح میدهد
یک هفته قبل، تهران_ خیابان عباس آباد – سفارت افغانستان
مسوول تحویل مدارک در سفارت افغانستان مدارک من را تحویل نمی گرفت. چون در فرمم نوشته بودم روزنامه نگار. می گفت سفر به افغانستان برای یک خبرنگار خطرناک است. …
به اتاق جانشین سفیر رفتم تا موضوع را با او مطرح کنم. بسیار آرام و دوستانه به من جلغوزه تعارف کرد و توصیه کرد از افغانستان هم بخرم. به مسوول مربوط زنگ زد که مدارکم را تحویل بگیرد و گفت: از این که یک ایرانی به افغانستان سفر کند خیلی هم خوشحال می شوند
آیا روزی در سفارت ایران چنین جمله ای به یک افغان گفته شده؟
آقای عارف فرمان نویسنده افغان که رمان «افغانی» آن به تازگی به دست نشر سپرده شده اما بنده تا هنوز توفیق خواندن آنرا نیافته ام چنین روایت میکند

:
صبح زود، با لگد کسی بیدار شدم که داد می‌زد؛ بلند شو افغانی! وقت نمازه. با کمری دولا و یک عالم درد، به دست‌شویی رفتم. در آیینه‌ ای چرکین، به خودم نگاه کردم. اصلا باورم نمی‌شد که تصویرِ در آیینه خودم باشم. به خود گفتم: ”‌نه، این من نیستم.” رُخسارم در طول یک روز، آن‌چنان پُندیدَه و کبود شده بود که تصور نمی‌شد کرد. تخته‌ی پُشتم را تا جایی که ممکن بود نگاه کردم. جایی نبود که زخم نباشد. ماه‌ها لازم بود تا زخم‌ها خوب شوند. مُشت‌های که بر بینی و صورتم خورده بود، دورِ حلقه‌های چشمم را کبود کرده بود. ظاهرِ مرا آن‌چنان تغییر داده بود که شاید هیچ‌کس نمی‌توانست بشناسدم. وضو گرفتم. به نماز که ایستادم، از عمقِ دلِ خویش گریستم! در سجده‌هایم، !!گریستم و دردهایم را با خدا گفتم!
بهر حال خیلی های دیگر مانند خانم سهیلا محبی شهروند ایران و خانم لینا روزبه شاعر و خبرنگار تلویزیون آشنای صدای آمریکا خاطرات تلخ و شیرینی دارند که این مقال گنجایش پرداختن به تمام آنها را ندارد
در میان این همه روایتهای گوناگون از زبان افراد مختلف روایت آقای محسن نیکومنش فرد روایت دیگری است. نیکومنش فرد با نوشتن رمان « از هرات تا تهران » بعنوان یک ایرانی ثابت کرده است که فقط به انسانیت ، ارزشهای بشری و حقوق شهروندی فکر میکند نه مؤلفه های دیگر
من این رمان را چند بار خوانده ام اما نمیخواهم منحیث یک تحلیلگر در این مورد صحبت کنم ولی بعنوان یک خوننده داستان چرا؟
داستان بلندی که در رمان « از هرات تا تهران » به آن پرداخته شده، تمام ابعاد زندگی یک افغان مهاجر و گوناگونی رویه های فرهنگی در ایران را پوشش داده است. از نثر شیوائی که در رمان به کار گرفته شده تا تشریح چندین بعدی حوادث پیرامون شخصیتهای داستان و مهمتر از همه جذابیت محتوای رمان خواننده را به تفکر وامیدارد و ترغیب به احساس نوع پروری مینماید 
رمان « از هرات تا تهران » خواننده اش را با « لطیفه »، مادری که برای خوشبختی فرزندانش « جاوید و کامران » تلاش میکند، به یک درک مشترک میرساند که نباید دریک جامعه ای که دم از داشتن فرهنگ والا و تمدن چند هزارساله میزند وهدایت حکومتش هم در دست امام زمانی است که عدالت بپا میکند، کامرانها به جرم افغان بودن در مدرسه تحقیر شوند و جاویدها از رفتن به دانشگاه محروم بماند 
باید به تخصص دوکتور نورمحمدها و هنر کریم ها در جامعه ارج گذاشته شود و ظلمی را که به زینب و پسرش یوسف رفته است عادلانه دادخواهی گردد
نویسندۀ رمان « از هرات تا تهران » میخواهد به مردم خویش و به همه آدمها تفهیم نماید که داشتن ایده ای نظیر حاج حبیب و بیرام نفتی و صفر برای هر جامعه ای ننگ آفرین است ولی نباید مأیوس بود زیرا منوچهر ها و مرجانها و الهام هائی هم در متن جامعه هستند که مرز تفاوتها و تفوق جوئی ها را در نوردیده اند و ایرانی و غیر ایرانی را در آئینه انسانیت و کرامت همسان نگاه میکنند
یک از پیامهای اصلی رمان اینست که در هر جامعه ای همه جور افراد وجود دارد و نباید عملکرد منفی یک فرد و افراد محدودی را به کل جامعه تعمیم داد و با دید بد نگاه کرد چنانچه عین نحوه نگاه نسبت به قضایا هم در ایران، هم در افغانستان و حتی کشورهای متمدن غربی وجود دارد و باید با آن مبارزه کرد
من به نوبه خودم از آقایآن محسن نیکومنش فرد و عارف فرمان تشکر میکنم که محفل امروز را ترتیب دادند و در راستای حمایت از پناهنجویان افغان مقیم ایران برنامه هائی را روی دست گرفته اند که نیاز به همکاری و همدلی دارد و با این نیت به یاری خداوند به پیش خواهد رفت
میخواهم از طریق این تربیون اعلام نمایم که ملتهای افغانستان و ایران از هم جدائی ناپذیر اند و هیچ نیرنگ سیاسی نمیتواند این دو ملت را از هم جدا سازد ولی نیاز داریم که با گذاشتن همچو برنامه هائی نیازها و درد های مشترک همدیگر را بشناسیم و افتراق ها را به اتحاد و همدلی مبدل سازیم
سخنم را با شعر آغاز کردم و با شعری از خانم لینا روزبه می بخشم
” همسایه ”

با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و
خود را در آن بیابی
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و
پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا
در برابر ظلم
بستایی
و با مردانگی خودت
فرصت زندگی بدون ذلت را
به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند

 

 



Lämna ett svar