سنتگرائی، بنیادگرائی، افراط گرائی و طالبانیزم

نویسنده: سید خداداد فطرت

منظور از طرح این موضوع وقایعی است در سالهای اخیر در زیر چتر سنتهای نامطلوب و روشهای بنیادگرایانه خشن و طرز تفکرطالبانیبخصوص در حوزه حقوق بشری و حقوق زنان در کشور ما اتفاق اقتاده است. مطالب این نوشتار حاصل چشمدیدهای واقعی نویسنده میباشد و هیچ نیت سوئی در پشت این قضیه نهفته نیست 

سنت چیست و سنتگرا کیست؟

سنت نظر به حوزۀ عملکرد خود معنای متفاوت پیدا میکند و تعریف مشترکی برای آن وجود ندارد
از دیدگاه علوم اجتماعی معاصر سنت مجموعه ای از عقاید، آداب، رسوم وعادات تاریخی، فرهنگی و اجتماعی پنداشته میشود که میزان تأثیرات آن در بازدارندگی و یا توسعه اجتماعی به تناسب هر جامعه ای فرق میکند
در مورد سنت اينكه بعضي ها آن را مترادف با انديشه هاي كهنه ، جزم باوري و ايستايي گرائي بكار مي برند ، و عده اي هم سنت و سنت گرائي را به معني حفظ وضع موجود مي گيرند و برخي آن را با نوعي خاصي ارزشهاي فرهنگي و اجتماعي برابر مي دانند
به باور گروه اول که به آنها تجددگرا و نوپسند میگویند؛ سنت یعنی گذشته، یعنی وضعیت ایستا، یعنی هرگاه که ما از وضعیت قبلی به پیشرفت میرسیم وضعیت قبلی به سنت تبدیل می شود و اگر کسی بخواهد در وضعیت قبلی بماند به فرد سنتی تبدیل می شود
سنت‌گرایی نقطه مقابل تجددگرایی، به معنی آن است که شخص، کهنه و قدیمی بودن مطلبی را دلیل درستی یا خوبی آن بداند و بگوید که چون این کار از پیشینیان به ما رسیده است و از قدیم انجام می‌شده، پس درست است. میل به پذیرش اعتقادات گذشتگان، گرایش رایجی‌است که علت آن می‌تواند گرایش‌های باطنی به آداب و رسوم، تنبلی در تفکر، ترس از دگرگونی و تحول در وضع کنونی باشد. یکی از مصادیق مهم این مغالطه، مسأله عادت است که افراد با تکرار عمل خاصی و مداومت بر شیوه‌های خاص زندگی، با آن‌ها انس می‌گیرند و گاه می‌پندارند اگر فردی به کاری که دارای اشکالات و نواقص است عادت کند، این باعث جواز انجام آن کار برای او می‌شود
سخت‌ترین و پرنفوذترین حالت این مغالطه، عادات اجتماعی‌است که هنجارها و ارزش‌های اجتماع را شکل می‌دهند. البته آداب و رسوم به خودی خود زشت و ناپسند نیستند؛ بلکه مغالطه سنتگرایی وقتی رخ می‌دهد که گروهی با این‌که خطا بودن برخی از این آداب را فهمیده‌اند باز دست از آن‌ها برنمی‌دارند یا تنها استدلالشان برای انجام دادن آن کار، ادامه دادن راه و روش گذشتگان باشد
در جامعه ما سنت به گونه های متفاوت خودش را بروز میدهد بطور مثال سنتهای خانوادگی، قومی، قبیلوی، سمتی و منطقوی. آنانیکه به این سنتها باور دارند عدول ازین حوزه را نوعی گناه و بی احترامی قلمداد نموده و عدول کنندگان را در صورت امکان مجازات و یا حداقل ازمیان خود طرد مینمایند و در اینگونه موارد بیشترین سختگیری نسبت به خانمها روا داشته میشود
گروه دوم سنتها را به دو دسته تقسیم مینمایند، یکی سنتهای مثبت و پویا که به رشد و تعالی جامعه کمک مینمایند و دومی سنتهای منفی و تحجرآور که جامعه را در وضع موجود نگهمیدارد
همیاری، کمک به همنوع، اقدام به کارهای دستجمعی در جهت پاک نگهداشتن محیط زیست، احترام به همدیگر، تشکیل اتحادیه ها و نهادهای مردمی را میتوان در جمله سنتهای خوب و پویا به حساب آورد ولی توسل به خرافات، چشم و همچشمی، رقابتهای ناسالم، تفاخر به قوم و تبارو تحقیر دیگران، خودبزرگ بینی و فریب دادن خود به ننگ و غیرت مردانه و باالاخره بی توجهی و به فراموشی سپردن نصفی از جامعه یعنی زنان نه تنها ایستائی و تن دادن به وضع موجود است بلکه سیر به قهقرا تلقی میشود
گروه سوم که سنتها را ابزار پیشرفت اجتماعی می پندارند دین باوران اند که تمام تحولات را در حیطه دین میسنجند و آموزه های دینی را موتور تحرک اجتماع میدانند
سنت از دیدگاه دین باوران به روشها و آدابی اطلاق میگردد که از جانب پیامبران و افراد نزدیک به آنها به اجرا درآمده است و بدون چون و چرا قابل قبول است
:سنتگرایان دینی هم به دو دسته تقسیم میشوند
دسته اول بیشتر به معرفت شناختی و باطن دین توجه دارند که به اهل طریقت معروف اند ولی دسته دوم سرسختانه به حفظ ظواهر دین پرداخته و هرگونه عدول ازین قوانین ظاهری را کفر و بدعت میدانند و به افراد متخلف مجازاتهای شرعی تعیین نموده اند که این دسته را فقیه و اهل شریعت مینامند. هردو دسته در یک موضوع اتفاق نظر دارند و آن اینکه گفتار، رفتار و کردار پیامبران را حجت دانسته و تابعیت از آنرا فرض عین میشمارند و بعنوان مقلدین بدون اراده عمل مینمایند. عده ای دیگر حتا پا را ازین هم فراتر گذاشته برای خانواده حضرت علی که از نسل پیامبر اسلام می آید درجه عصمت قایل اند چنانچه حرف و عمل آنها را مانند سیرۀ پیامبر واجب الاطاعه و مخالفت با آنها را کفر و عین مخالفت با حضرت پیامبر میدانند
سنتهای اجتماعی در اغلب موارد ضمانت اجرائی ندارد جز اینکه از جانب افراد جامعه طبق عادت و ناخودآگاه و در پاره موارد آگاهانه رعایت میشود ولی پیروی از سنتها زمانی به حال جامعه مضر و خطرناک ثابت میشود که پشتوانه دینی و مذهبی پیدا میکند، آنگاه مخالفت کردن در مقابل اینگونه سنتها به یک چالش بزرگ اجتماعی مبدل میگردد
مخالفت در مقابل سنتهای اجتماعی خیلی سهلتر است نسبت به اینکه عین همین سنت رنگ دینی پیدا میکند زیرا افراد متمرد در قدم اول در میان عوام وجهه و جایگاه خود را از دست میدهند و در قدم دوم در دم تیغ قوانین سختگیرانه و از مو باریکتر فقه سنتی مواجه میگردند
سنت دقیقا در مقابل مدرنیته قرار دارد و هر آنچه از افکار مدرن می آید به نظر سنت گرایان دینی مضر به اخلاق جامعه و کفرآمیز است وحتی گروهی ازین سنتگرایان تشبث بشر در تغییر طبیعت و جامعه را دخالت در کار خدا میدانند و عوامل دست اندرکار این تغییرات از نظر این گروه مشرک اند اما سنتگرایان اجتماعی عدول از سنت های رایج را حیثیتی و غیرتی تلقی نموده و برهم زنندۀ شئون خانواده، قبیله و یا قوم میدانند 
حوزه عمل سنت بردن جامعه در وضع گذشته و یا حد اقل نگهداشتن آن در وضع موجود است. رجوع به گذشته و ایستائی در شرایط معین زمانی، خصیصه یک سنتگرای دینی است ولی حفظ وضع موجود به میراث مانده از ازمنه قدیم و ادامۀ آن در زمان آینده از ویژگی های یک سنتگرای اجتماعی است
بگونه مثال برای یک سنتگرای دینی ضوابط شرعی و رفتار رهبران دینی معیار است و فرقی نمیکند که این حادثه در چه زمانی اتفاق افتاده و باید خودش را بدون چون و چرا با آن شرایط زمانی و اجتماعی وفق دهد به همین لحاظ از زمان عقب میافتد و در مقابل تغییرات اجتماعی و مدرن شدن زندگی عکس العمل منفی نشان میدهد
یک سنتگرای اجتماعی راضی است به اینکه شیرازۀ خانوادگی و یا قومی و قبیلوی اش همینطوری که است ثابت باقی بماند و حیثیت اجتماعی آن خدشه دار نگردد
من باب نمونه در افغانستان یک مرد میخواهد حاکمیت اش در خانواده پابرجا باشد و بقیه اعضای خانواده بخصوص زنان خانواده تمام و کمال از اوامر آن تابعیت نمایند، دختر و یا پسر خانواده حق ندارند بدون اجازه فامیل برای خود شان همسر انتخاب نمایند بخصوص دختران و بسا مسائلی ازین باب

بنیاد گرائی
بنیادگرایی به معنای سرسختی در مذهب و جهان بینی است که هدف آن پیشبرد تفکر و اندیشه بر بنیاد ریشه های اولیۀ دین و یا ایدئولوژی است. منظور از بنیاد گرائی چندین برداشت متفاوت از تفکر و عمل دینی و ایدئولوژیکی است
بنیادگرایی یک پدیده تاریخی است، که صفت بارز آن بیگانگی خصومت آمیز در قلب فرهنگ اطراف آن است، حتی تا جائیکه ممکن است فرهنگ تحت تأثیر دین و ایدئولوژی پیروان آن فرهنگ باشد. این اصطلاح همچنین می‌تواند به طور خاص به این باور شخص اطلاق می‌شود که بنیادهای دین و یا ایدئولوژی او، علی رغم ادعاهای دانشمندان در مورد تناقضات احتمالی، بدون اشتباه و در درازنای تاریخ و تمام ابعاد زمانی درست و قابل تطبیق است
بنیاد گرائی دینی مشخص است که فرد و یا مجموعه ای از اساسات و اصول دینی را که به آن اعتقاد دارند مبنای کردار و عملکرد خویش قرار میدهند مانند پیروان دین یهودیت، مسیحیت، اسلام و یا هر دین دیگری
بنیادگرائی ایدئولوژیکی رابطه پیدا میکند به نوع ایدئولوژی ایکه فرد و یا افراد معینی به آن باور دارند، حالا این ایدئولوژی ممکن است دینی باشد، مارکسیستی و یا کمونیستی باشد، فاشیستی و یا کاپیتالیستی و لیبرالیستی باشد ولی تمام بنیادگراها دریک نقطه اشتراک نظر و عمل دارند که اساسات فکری و ایدئولوژیکی شان درست است و به هر قیمتی باید عملی گردد اما با روشهای متفاوت
بنیادگرائی دینی زمانی عرض اندام کرد که با بسط و گسترش مدرنیته و تجددگرائی خطر اضمحلال باورهای دینی بالا رفت، بنابرین از بطن ادیان حاکم افرادی به پا خواستند که فکر میکردند بینش های علمی و تغییرباور، در حیاط خلوت تفکرات دینی و مطلق نگر نفوذ کرده است و مانند موریانه جای پای آنرا خالی میکند، از همین لحاظ حلقات بنیادگرائی در میان پیروان ا دیان یهودیت، مسیحیت و اسلام اعلام موجودیت کرد
بنیادگراهای یهودی و بیشترین مسیحی که حوزۀ نفوذ دین شان غالبن در کشورهای غربی بود صرف از گسترش علم هراس داشتند و هیچگاهی کوشش نکردند که دین شان را علمی نشان دهند و صرف به خشونت متوسل شدند تا به هرقیمتی جلو ترقی و پیشرفت را بگیرند ولی مؤفق نشدند چنانچه اکنون در جامعه مدرن غربی دین مسیحیت و یهودیت به حاشیه رانده شده است
اما در حوزۀ نفوذ دین اسلام که اکثرن کشورهای شرقی را احتوا میکند در میان خواص بطور کلی غرب هراسی و به شکل ویژه ترس از گسترش فرهنگ غربی عمومیت پیدا کرد و از جانب دیگر اوجگیری قدرت کمونیستها در اتحاد شوروی وقت، و جذابیت مساوات محوری ایدئولوژی مارکسیستی خطر دیگری بود که جوانان مسلمان را سیل آسا بسوی خود جذب مینمود بدینمنوال بود که اندیشه اخوانیت اعلام موجودیت کرد و از پایه گزاران این اندیشه و جنبش میتوان از سیدقطب، حسن البنا و ابوالعلأ مودودی نام برد
اخوانیت بوجود آمد تا اسلام را مدرن و علمی جلوه دهد و قوانین علمی و مساوات سوسیالیستی را بر پایه آیات قرآن، اصول و عدالت اسلامی تفسیر کند و در مقابل تهاجم فرهنگ غربی و همچنان گسترش نفوذ کمونیزم یک سپر دفاعی ایجاد کند
این شکل گیری هویت متمایز بر این اساس الزامی تلقی می‌شود که جامعه دینی دارد این توان را از دست میدهد که خود را مذهبی معرفی کند. اصول بنیادین«دین به خاطر غفلت کنار گذاشته میشود و به واسطه سازش و بی توجهی از بین میرود، به گونه‌ای که از دید گروه بنیادگرا جامعه صبغۀ مذهبی خود را از دست میدهد و کاملن بیگانه و اساسا مخالف ذات دین میگردد.»
بنابراین جنبشهای بنیادگرا بر همان اصول مذهبی دین سنتی بنیان نهاده می‌شوند، اما بنیادگرایان با خودآگاهی بیشتر تلاش می‌کنند رویکردی را در مورد دنیای مدرن ایجاد کنند که بر پایه وفاداری شدید به آن اصول استوار است، تا شفافیت هر دو مسأله دین و زندگی را حفظ کند
بنیادگرایان بر این باورند که آرمان آنها اهمیت حیاتی و حتی جهانی دارد آنها خود را به عنوان کسانی می‌بینند که نه تنها از یک دکترین متمایز، بلکه همچنین از یک اصل حیاتی، و یک شیوه زندگی و رستگاری محافظت می‌کنند
جامعه‌ای که تماما بر یک رویکرد دینی واضح و خاص از زندگی در تمامی جنبه‌های خود تمرکز کرده‌است، وعده جنبش‌های بنیادگرا است، و از اینرو برای آندسته از پیروان دین که اندکی تمایز می‌بینند، یا در هویت دینی پیشین آنها کاملا حیاتی است جذاب و پر اهمیت است
تمایز بنیادگرائی و سنت گرائی در این است که سازمانهای بنیادگرا استفاده از ابزار مدرن را برای تحقق اهداف خود مجاز میشمارند و میخواهند با رویکرد مدرن، اندیشه های در محتوا کهنه را با تصاحب قدرت سیاسی و ابزارهای حکومتی سرپا نگهدارند ولی سنتگرایان دنبال این کارها نمیروند و صرف برای آنها حفظ شئونات دینی با همان ابزارهای قدیمی اهمیت دارد و مشتاق سیاست و حکومت هم نیستند 
جنبش بنیاد گرائی سنی مذهب که از مصر سر از خاک بیرون آورد، در فلسطین و عربستان نمو کرد باالاخره در پاکستان و افغانستان بارور گردید و به بار نشست. پروسۀ جهاد در افغانستان بین سالهای 1979 تا 1992 میلادی باعث شد دانه زرعی که در مصر کاشته شده بود و در عربستان و فلسطین نهالی بیش نبود، با انتقال آن به پاکستان و افغانستان به درختی تنومندی مبدل گردد و شاخه های این درخت پرشاخ و برگ در جای جای جهان پخش گردد
پا به پای جنبش اخوانیت در مصر و فلسطین، جنبش خمینیستی شیعی در ایران نیز بوجود آمد و با هویت مشترک بنیادگرائی رشد کرد، با پیروزی انقلاب در ایران، عنان قدرت بدست بنیاد گرایان شیعی افتاد. جنبشهای بنیادگرای سنی گرچه بیش از حد تلاش کردند ولی در کشورهای شان به قدرت دولتی دست نیافتند. اگر به استثنائآت بپردازیم برای مدت کوتاهی تنظیمهای بنیادگرای جهادی در افغانستان به حاکمیت سیاسی رسیدند ولی در اثر اختلافات ذات البینی شیرازۀ قدرت شان از هم پاشید. بنیادگرائی در افغانستان از بطن خویش افراطیت مفرط و طالبانیزم را زائید
سازمانهای بنیادگرا با یک ایده مشترک، دین را از قید سنت خارج کردند و عنان اختیار آن را به سیاست سپردند. در نظام فکری بنیادگرائی در قدم اول بدست آوردن قدرت سیاسی و بعد حفظ آن مهمتر از عمل به اصول دین است و حتی حاضر اند که برای صیانت از نظام اسلامی مورد نظر شان، از التزامات دینی ای که حیطۀ قدرت شان را محدود میکند بگذرند. این موضوع در کتاب حکومت اسلامی خمینی به وضوح بیان شده است
آنچه گفته آمد در خصوص بنیادگرائی دینی بود که در مقاطع مختلف تاریخی شامل حال پیروان همه ادیان میشود و امروزه زمانیکه از بنیاد گرائی اسم برده میشود بیشتر منظور از بنیادگرائی دینی است و به بنیاد گرائی ایدئولوژیکی هیچ اشارۀ صورت نمیگیرد
اگر معنای بنیادگرائی را مترادف به پابندی سرسختانه به اصولی بدانیم که برای اعمال آنها هیچ تسامحی در نظر گرفته نشده است خوب میتواند این اصول،هم بنیادهای دینی را دربر گیرد و هم اصول ایدئولوژیک و حتی بنیادهای یک نظام سیاسی بخصوص را هم شامل گردد
بنیادگرائی دینی که برای بار اول از مسیحیت شروع شد، دامنۀ آن یهودیت، بودائیت و اسلامیت را هم تحت تأثیر قرار داد که در حال حاضر خشن ترین نوع بنیادگرائی، بنیاد گرائی اسلامی است. در زمرۀ نظامها، سازمانها و حلقات اسلامی بنیادگرا میتوان نظام حاکم خمینیستی در ایران، حزب اخوان المسلمین در مصر و سایر نقاط جهان، سازمان القاعده، تنظیمهای جهادی در افغانستان، نهضت اسلامی تاجیکستان، حزب التحریر ازبکستان، حزب الله لبنان، سازمانهای حماس و جهاد اسلامی فلسطین را نام برد
بنیادگراهای دینی هرآنکه را که در مقابل ایده های خود ساخته شان که زیر چتر دین ارائه میکنند سرسختی نشان دهد از صحنه روزگار برمیدارند و از بکار بردن هیچگونه خشونتی که در احکام دین شان هم منع شده پرهیز نمیکنند 
بگونه مثال حکومت زیر امر خمینی در سال 1367 بیشتر از سه هزار و پنجصد نفر از فعالین چپ و سازمان مجاهدین خلق را در ظرف دو روز، با محاکمه های چند دقیقه ای به دار آویخت، تجاوز به زنان زندانی و حتی مردان از قوانین عادی بازجوئی در زندانهای جمهوری اسلامی ایران است. این حکومت در حال حاضر به رهبری خامنه ای حامی ده ها گروه تروریستی در سطح جهان است و یکی از جمله حکومتهای ناقض حقوق بشر در دنیا محسوب میگردد
در جریان درگیریهای فرقۀ در پاکستان، جنگ داخلی تنظیمهای اسلامی در افغانستان، عملیاتهای سازمان القاعده درعراق، اردن، یمن و .. دهها هزار مسلمان و غیر مسلمان کشته شدند و میشوند
اگر بطور خاص نتایج منفی بنیادگرائی در افغانستان را مثال دهیم حزب اسلامی از بنیادگراترین و سازش ناپذیرترین تنظیمهای جهادی در افغانستان محسوب میشود و یکی از شاخه های اخوان المسلمین هم هست. این حزب به رهبری حکمتیار چه در دوران جهاد علیه شوروی و چه در زمان حکومت مجاهدین و چه در حال حاضر با تکتازی و بلندپروازی مرتکب جنایات بیشماری شده است و یکی از نتایج ملموس شاهکار این حزب، تقدیم طالبانیزم در جامعه است 
جنایات بنیادگراها در افغانستان بیشمار است. قتل، تجاوزجنسی، غارت خانه های مردم بنام غنیمت، مباح شمردن خون افراد ساکن در ساحه نفوذ دشمن و ترور شخصیت ها از جمله فعالیتهای روزمرۀ بنیادگرایان اسلامی در کشور ما بود. یورش نیروهای سیاف به مناطق هزاره نشین، قتل عام افشار توسط شورای نظار، دستگیری و اذیت و آزار پشتونها توسط نیروها حزب وحدت هزاره و پرتاب هزاران راکت کور به شهر کابل توسط نیروهای حکمتیار نمونه های بارز تخریبکاری بنیادگرایان افغانی میباشد
افراط گرائی
زیاده روی در روش و آداب، تندروی مفرط در کردار و اعمال و قرائت خشک و انعطاف ناپذیر از متون دینی و مذهبی از تعاریف افراط گرائی مذهبی است. افراط گرائی میتواند بصورت عام هم بدون اینکه به دین و مذهب رابطه پیدا کند مورد استفاده قرار گیرد بطور مثال از جانب گروه های اجتماعی، اشخاص و افراد و یا هم پیروان یک ایدئولوژی بخصوص
طالبانیزم
طالبانیزم مجموعه ای از سنتگرائی آمیخته با سیاست و قدرت، بنیادگرائی قهقراگونه و افراط گرائی جنون آمیز و روش زندگی بدوی میباشد که با هیچیک از روشهای اجتماعی معمولی قابل مقایسه نمیباشد. طالبانیزم پدیدۀ نادر قرن ماست که دربکار بردن میزان خشونت، نحوۀ خاص ضربه زدن به دشمن از طریق انتحار، بی تفاوت بودن در مقابل قتل عام افراد ملکی، به کارگیری کودکان و زنان در عملیاتهای انتحاری، نفرت از جنس زن و زندانی کردن آنها در محبسی بنام خانه میان این گروه و گروه های دیگر در جامعه هیچ شباهتی وجود ندارد
طالبان در گستاخی خود نمونه ندارد؛ هم میتواند مسجد را به واسطه بمبگذاری تخریب نماید، هم میتواند مجلدات قرآن را بی باکانه آتش بزند، هم میتواند نمازگزاران را در داخل مسجد بصورت گروهی کشتار نماید وهم میتواند بیشتر از پنجهزار انسان بیگناه را در یک روز در شهر مزارشریف به رگبار ببندد، از دم تیغ بکشد و قتل عام نماید. این فقط قدرت انحصاری طالبان است که این همه جنایات غیرقابل جبران را توجیه دینی نماید و در زیر چتر دین انجام دهد 
بنیادگرائی در حوزه های غیر دینی
اگر از محدودۀ دین و بنیادگرائی دینی بیرون بیائیم و به بنیادگرائی ایدئولوژیک بپردازیم حزب کمونیست اتحاد شوروی سابق در دوران استالین، حزب کمونیست چین در دوران مائو، فاشیزم هیتلری، صهیونیزم اسرائیلی، حزب دموکراتیک خلق افغانستان در دورۀ خلقی ها خشن ترین بنیادگراهای ایدئولوژیک زمان شان بودند و برتطبیق بدون قید و شرط اصول ایدئولوژیک شان تأکید میکردند و سعی داشتند که باورهای شان را به جامعه بقبولانند. بنیاد گراهای ایدئولوژیک غیر دینی نیز با توسل به خشونت، ملیونها انسان را به خاطرسرسختی نشاندادن در مقابل ایدئولوژی شان نابود کردند 
فاشیزم هیتلری جهان را فدای ایده های نژادپرستانه ای خود کرد، حزب کمونیست شوروی به رهبری استالین بعد از تصفیه حسابهای داخلی در جنگ در مقابل نیروهای هیتلر پیروز گردید تا جائیکه ساحه نفوذ آن تا قلب اروپا گسترش یافت و یکه تاز میدان گردید. استالین همان توسعه طلبی هیتلر را در سر میپرورانید منتها با شعار های فریبنده مساوات و تشکیل جامعه عاری از طبقات و حاکمیت زحمتکشان در روی زمین
حزب کمونیست چین نیز در زمان رهبری مائو ملیونها چینی را در راه تحکیم ایده های کمونیستی اش کشت و به همین منوال حزب دموکراتیک خلق افغانستان در زمان حاکمیت خلقی ها به رهبری تره کی و حفیظ الله امین صدها هزار افغان بیگناه را به زندان فرستاد، یا دستجمعی په رگبار بستند و یا زنده به گور کردند 
لیبرالیزم غربی نیز از نوع دیگر بنیادگرائی است که اکثرا با سیاستهای نرم افزاری و گاهن با توسل به تجهیزات نظامی برتر کشوری را اشغال میکنند تا بتوانند نظام سرمایه داری و ایدئولوژی لیبرالیستسی را در در کشورها و جوامعی که به لحاظ سنتی بودن بافت های جامعه آمادگی پذیرش آن را ندارند گسترش دهند. نمونه بارز این موضوع تجاوز قوای ناتو به رهبری آمریکا در افغانستان و عراق میباشد
بنیادگرائی لیبرالیستی در تفوق جوئی و توسعه طلبی عین نظام کمونیستی شوروی سابق عمل میکند ولی با یک تفاوت اساسی که لیبرالیزم غربی بیشتر سیاست نرم افزاری را که شامل تهاجم تبلیغاتی و رسانه ای، رخنه کردن در فرهنگهای دیگر، گماشتن شبکه های جاسوسی، اجیر کردن سردمداران کشورها به واسطه پول و اهدای امکانات میشود به کار می بندند و در موقع لزوم از وسایل سخت افزاری استفاده میکنند 
یکی از مواردی که ماهیت بنیادگرائی ایدئولوژی لیبرالیستی را روشن میسازد و هیچ جای شک و شبهه نمیگذارد تأکید بیش از حد دولتهای غربی به قوانین نافذه کشورهای شان میباشد و طبق این قوانین بیان مطالب توهین آمیز اگر حتا احساسات بیشتر از یک و نیم ملیارد انسان را در سطح جهان جریحه دار سازد آزاد است 
توهین به شخصیتی که بیشتر از یک و نیم ملیارد پیرو در سطح جهان دارد، نوعی از افراط گرائی مریضگونه ایست که از جانب بنیادگراهای لیبرالیست به بهانه تابعیت از قوانین آزادی بیان، رسانه و مطبوعات مورد حمایت قرار میگیرد
بنیادگرایان صیهونیستی سرزمین ملیونها فلسطینی را غصب و به حقوق انسانی آنها توجه نشان نمیدهد. زن و کودک فلسطینی را توسط مدرنترین سلاحهای ساخت امریکا به قتل میرساند ولی سازمانهای بنیادگرای فلسطینی مقصر شناخته میشوند، درست است که بخشی از خشونت توسط بنیادگرایان اسلامی در سرزمین فلسطین و اسرائیل اعمال میگردد اما تروریزم دولتی اسرائیل عامل بخش اعظم از خشونتهاست
زن ستیزی ویژگی بنیادگرائی اسلامی
خصوصیت مشترک سنتگراها، بنیادگراها و افراط گراهای دینی زن ستیزی است، چون جامعه افغانی در قدم اول یک جامعه سنتی و در قدم دوم زیر نفوذ بنیادگرایان دینی است به همین لحاظ افراط گرائی مانند یک غدۀ سرطانی بدخیم تار و پود این جامعه را فراگرفته است، از خانواده و حتا از مادر خانواده شروع تا جامعه مردسالار، متولیان دین، قضات بنیادگرا همه مخالف رشد آزاد دختران و زنان اند. در میان جامعه سنتی موجودیت دختر ننگ شمرده میشود و حق انجام هیچکاری را ندارد، بنیادگرایان دینی، روحانیون و قضات اسلامی با ریسمان شرعی دست و پای دختران را می بندند و از رشد نورمال آنها جلوگیری میکنند ، علت اینکه خشونت علیه قشر اناث به یک امر عادی و روزمره مبدل شده است خیلی جای تعجب ندارد و اساس آن سنتی بودن جامعه و اشراف بنیادگرایان دینی برآن است
آنچه گفته آمد طالبان یک پدیده ویژه و استثنائی در جامعه ماست که شدیدترین انواع خشونت را علیه زنان اعمال کرده اند بگونه مثال از تعطیلی مدارس دخترانه گرفته تا ممانعت از حضور آنها در دانشگاه ها، دفاتر دولتی و حتی در سطح جامعه میتوان یادآوری کرد
در آغازین سالهای حکومت کرزی، نادیا انجمن شاعرۀ جوان هراتی در اثر ضرب و شتم همسرش به قتل رسید، زن خبرنگاری که در تلویزیون طلوع کار میکرد ترور شد، عایشه دختر هجده ساله ارزگانی گوش و بینی اش بریده شد، دختر قندوزی توسط طالبان سنگسار گردید، سحرگل دختر سیزده ساله در خانه شوهرش در ولایت بغلان مورد شکنجه وحشیانه قرار گرفت، بنفشه بازیگر تیاتر و سینما در کابل ترور شد، شکیلا دختر بامیانی بگونه مشکوکی مورد اصابت گلوله قرارگرفت، زن جوانی بنام نجیبه در ولسوالی غوربند ولایت پروان گلوله باران شد، منیژه دختری از لوگر در سویدن توسط شوهرش سربریده شد و بالاخره صابره به حکم یک آخوند محلی در ولسوالی جاغوری هشتاد ضرب شلاق را تحمل کرد
مثالهای فوق نشاندهنده گسترش بنیادگرائی در سطح جهان و طالب منشی در جامعه ماست و به ما می آموزاند که پدیدۀ بنیادگرائی تمام دست آوردهای تمدن بشری را به مخاطره می اندازد و ترویج کنننده ای قتل و کشتار و خشونت در میان جوامع میباشد
در کشورما بنیادگرائی و طالبانیزم بزرگترین مانع در مقابل ارتقای ظرفیتهای فردی، اجتماعی، علمی و تخنیکی جامعه میباشد و امنیت اجتماعی، شغلی و سرمایه گذاری را مختل میسازد
کلام آخر
کشور و مردم افغانستان به ویژه از قشر دانش آموخته و روشن نگر جامعه انتظار دارد که با کنار گذاشتن اختلافات سلیقه ای فردی، زبانی، قومی و مذهبی یک حرکت دستجمعی را ایجاد کنند تا در قدم اول جامعه آسیب شناسی شود و در قدم بعدی با تشخیص اولویت ها برنامه ریزی های کوتاه مدت و دراز مدت آسیب ها برطرف گردد
این کار ممکن است به شرط آنکه واقع نگر باشیم و هرفرد روشنفکر مرتبط به هر قوم، مذهب و یا زبانی که است در قدم اول پدیده های منفی درون گروهی و یا درون قومی خودرا تشخیص، یادداشت و فهرست وار در معرض نقد قرار دهد و در قدم بعدی با پیداشدن وجوه مشترک میان ایده های مختلف روی مشترکات کار صورت گیرد. تا زمانیکه ما پاینتهای منفی خود را ندیده بگیریم و هم تقصیر را به گردن دیگرا بیاندازیم هیچکاری به پیش نخواهد رفت

سنت نظر به حوزۀ عملکرد خود معنای متفاوت پیدا میکند و تعریف مشترکی برای آن وجود ندارد
از دیدگاه علوم اجتماعی معاصر سنت مجموعه ای از عقاید، آداب، رسوم وعادات تاریخی، فرهنگی و اجتماعی پنداشته میشود که میزان تأثیرات آن در بازدارندگی و یا توسعه اجتماعی به تناسب هر جامعه ای فرق میکند
در مورد سنت اينكه بعضي ها آن را مترادف با انديشه هاي كهنه ، جزم باوري و ايستايي گرائي بكار مي برند ، و عده اي هم سنت و سنت گرائي را به معني حفظ وضع موجود مي گيرند و برخي آن را با نوعي خاصي ارزشهاي فرهنگي و اجتماعي برابر مي دانند
به باور گروه اول که به آنها تجددگرا و نوپسند میگویند؛ سنت یعنی گذشته، یعنی وضعیت ایستا، یعنی هرگاه که ما از وضعیت قبلی به پیشرفت میرسیم وضعیت قبلی به سنت تبدیل می شود و اگر کسی بخواهد در وضعیت قبلی بماند به فرد سنتی تبدیل می شود
سنت‌گرایی نقطه مقابل تجددگرایی، به معنی آن است که شخص، کهنه و قدیمی بودن مطلبی را دلیل درستی یا خوبی آن بداند و بگوید که چون این کار از پیشینیان به ما رسیده است و از قدیم انجام می‌شده، پس درست است. میل به پذیرش اعتقادات گذشتگان، گرایش رایجی‌است که علت آن می‌تواند گرایش‌های باطنی به آداب و رسوم، تنبلی در تفکر، ترس از دگرگونی و تحول در وضع کنونی باشد. یکی از مصادیق مهم این مغالطه، مسأله عادت است که افراد با تکرار عمل خاصی و مداومت بر شیوه‌های خاص زندگی، با آن‌ها انس می‌گیرند و گاه می‌پندارند اگر فردی به کاری که دارای اشکالات و نواقص است عادت کند، این باعث جواز انجام آن کار برای او می‌شود
سخت‌ترین و پرنفوذترین حالت این مغالطه، عادات اجتماعی‌است که هنجارها و ارزش‌های اجتماع را شکل می‌دهند. البته آداب و رسوم به خودی خود زشت و ناپسند نیستند؛ بلکه مغالطه سنتگرایی وقتی رخ می‌دهد که گروهی با این‌که خطا بودن برخی از این آداب را فهمیده‌اند باز دست از آن‌ها برنمی‌دارند یا تنها استدلالشان برای انجام دادن آن کار، ادامه دادن راه و روش گذشتگان باشد
در جامعه ما سنت به گونه های متفاوت خودش را بروز میدهد بطور مثال سنتهای خانوادگی، قومی، قبیلوی، سمتی و منطقوی. آنانیکه به این سنتها باور دارند عدول ازین حوزه را نوعی گناه و بی احترامی قلمداد نموده و عدول کنندگان را در صورت امکان مجازات و یا حداقل ازمیان خود طرد مینمایند و در اینگونه موارد بیشترین سختگیری نسبت به خانمها روا داشته میشود
گروه دوم سنتها را به دو دسته تقسیم مینمایند، یکی سنتهای مثبت و پویا که به رشد و تعالی جامعه کمک مینمایند و دومی سنتهای منفی و تحجرآور که جامعه را در وضع موجود نگهمیدارد
همیاری، کمک به همنوع، اقدام به کارهای دستجمعی در جهت پاک نگهداشتن محیط زیست، احترام به همدیگر، تشکیل اتحادیه ها و نهادهای مردمی را میتوان در جمله سنتهای خوب و پویا به حساب آورد ولی توسل به خرافات، چشم و همچشمی، رقابتهای ناسالم، تفاخر به قوم و تبارو تحقیر دیگران، خودبزرگ بینی و فریب دادن خود به ننگ و غیرت مردانه و باالاخره بی توجهی و به فراموشی سپردن نصفی از جامعه یعنی زنان نه تنها ایستائی و تن دادن به وضع موجود است بلکه سیر به قهقرا تلقی میشود
گروه سوم که سنتها را ابزار پیشرفت اجتماعی می پندارند دین باوران اند که تمام تحولات را در حیطه دین میسنجند و آموزه های دینی را موتور تحرک اجتماع میدانند
سنت از دیدگاه دین باوران به روشها و آدابی اطلاق میگردد که از جانب پیامبران و افراد نزدیک به آنها به اجرا درآمده است و بدون چون و چرا قابل قبول است
:سنتگرایان دینی هم به دو دسته تقسیم میشوند
دسته اول بیشتر به معرفت شناختی و باطن دین توجه دارند که به اهل طریقت معروف اند ولی دسته دوم سرسختانه به حفظ ظواهر دین پرداخته و هرگونه عدول ازین قوانین ظاهری را کفر و بدعت میدانند و به افراد متخلف مجازاتهای شرعی تعیین نموده اند که این دسته را فقیه و اهل شریعت مینامند. هردو دسته در یک موضوع اتفاق نظر دارند و آن اینکه گفتار، رفتار و کردار پیامبران را حجت دانسته و تابعیت از آنرا فرض عین میشمارند و بعنوان مقلدین بدون اراده عمل مینمایند. عده ای دیگر حتا پا را ازین هم فراتر گذاشته برای خانواده حضرت علی که از نسل پیامبر اسلام می آید درجه عصمت قایل اند چنانچه حرف و عمل آنها را مانند سیرۀ پیامبر واجب الاطاعه و مخالفت با آنها را کفر و عین مخالفت با حضرت پیامبر میدانند
سنتهای اجتماعی در اغلب موارد ضمانت اجرائی ندارد جز اینکه از جانب افراد جامعه طبق عادت و ناخودآگاه و در پاره موارد آگاهانه رعایت میشود ولی پیروی از سنتها زمانی به حال جامعه مضر و خطرناک ثابت میشود که پشتوانه دینی و مذهبی پیدا میکند، آنگاه مخالفت کردن در مقابل اینگونه سنتها به یک چالش بزرگ اجتماعی مبدل میگردد
مخالفت در مقابل سنتهای اجتماعی خیلی سهلتر است نسبت به اینکه عین همین سنت رنگ دینی پیدا میکند زیرا افراد متمرد در قدم اول در میان عوام وجهه و جایگاه خود را از دست میدهند و در قدم دوم در دم تیغ قوانین سختگیرانه و از مو باریکتر فقه سنتی مواجه میگردند
سنت دقیقا در مقابل مدرنیته قرار دارد و هر آنچه از افکار مدرن می آید به نظر سنت گرایان دینی مضر به اخلاق جامعه و کفرآمیز است وحتی گروهی ازین سنتگرایان تشبث بشر در تغییر طبیعت و جامعه را دخالت در کار خدا میدانند و عوامل دست اندرکار این تغییرات از نظر این گروه مشرک اند اما سنتگرایان اجتماعی عدول از سنت های رایج را حیثیتی و غیرتی تلقی نموده و برهم زنندۀ شئون خانواده، قبیله و یا قوم میدانند 
حوزه عمل سنت بردن جامعه در وضع گذشته و یا حد اقل نگهداشتن آن در وضع موجود است. رجوع به گذشته و ایستائی در شرایط معین زمانی، خصیصه یک سنتگرای دینی است ولی حفظ وضع موجود به میراث مانده از ازمنه قدیم و ادامۀ آن در زمان آینده از ویژگی های یک سنتگرای اجتماعی است
بگونه مثال برای یک سنتگرای دینی ضوابط شرعی و رفتار رهبران دینی معیار است و فرقی نمیکند که این حادثه در چه زمانی اتفاق افتاده و باید خودش را بدون چون و چرا با آن شرایط زمانی و اجتماعی وفق دهد به همین لحاظ از زمان عقب میافتد و در مقابل تغییرات اجتماعی و مدرن شدن زندگی عکس العمل منفی نشان میدهد
یک سنتگرای اجتماعی راضی است به اینکه شیرازۀ خانوادگی و یا قومی و قبیلوی اش همینطوری که است ثابت باقی بماند و حیثیت اجتماعی آن خدشه دار نگردد
من باب نمونه در افغانستان یک مرد میخواهد حاکمیت اش در خانواده پابرجا باشد و بقیه اعضای خانواده بخصوص زنان خانواده تمام و کمال از اوامر آن تابعیت نمایند، دختر و یا پسر خانواده حق ندارند بدون اجازه فامیل برای خود شان همسر انتخاب نمایند بخصوص دختران و بسا مسائلی ازین باب

بنیاد گرائی
بنیادگرایی به معنای سرسختی در مذهب و جهان بینی است که هدف آن پیشبرد تفکر و اندیشه بر بنیاد ریشه های اولیۀ دین و یا ایدئولوژی است. منظور از بنیاد گرائی چندین برداشت متفاوت از تفکر و عمل دینی و ایدئولوژیکی است
بنیادگرایی یک پدیده تاریخی است، که صفت بارز آن بیگانگی خصومت آمیز در قلب فرهنگ اطراف آن است، حتی تا جائیکه ممکن است فرهنگ تحت تأثیر دین و ایدئولوژی پیروان آن فرهنگ باشد. این اصطلاح همچنین می‌تواند به طور خاص به این باور شخص اطلاق می‌شود که بنیادهای دین و یا ایدئولوژی او، علی رغم ادعاهای دانشمندان در مورد تناقضات احتمالی، بدون اشتباه و در درازنای تاریخ و تمام ابعاد زمانی درست و قابل تطبیق است
بنیاد گرائی دینی مشخص است که فرد و یا مجموعه ای از اساسات و اصول دینی را که به آن اعتقاد دارند مبنای کردار و عملکرد خویش قرار میدهند مانند پیروان دین یهودیت، مسیحیت، اسلام و یا هر دین دیگری
بنیادگرائی ایدئولوژیکی رابطه پیدا میکند به نوع ایدئولوژی ایکه فرد و یا افراد معینی به آن باور دارند، حالا این ایدئولوژی ممکن است دینی باشد، مارکسیستی و یا کمونیستی باشد، فاشیستی و یا کاپیتالیستی و لیبرالیستی باشد ولی تمام بنیادگراها دریک نقطه اشتراک نظر و عمل دارند که اساسات فکری و ایدئولوژیکی شان درست است و به هر قیمتی باید عملی گردد اما با روشهای متفاوت
بنیادگرائی دینی زمانی عرض اندام کرد که با بسط و گسترش مدرنیته و تجددگرائی خطر اضمحلال باورهای دینی بالا رفت، بنابرین از بطن ادیان حاکم افرادی به پا خواستند که فکر میکردند بینش های علمی و تغییرباور، در حیاط خلوت تفکرات دینی و مطلق نگر نفوذ کرده است و مانند موریانه جای پای آنرا خالی میکند، از همین لحاظ حلقات بنیادگرائی در میان پیروان ا دیان یهودیت، مسیحیت و اسلام اعلام موجودیت کرد
بنیادگراهای یهودی و بیشترین مسیحی که حوزۀ نفوذ دین شان غالبن در کشورهای غربی بود صرف از گسترش علم هراس داشتند و هیچگاهی کوشش نکردند که دین شان را علمی نشان دهند و صرف به خشونت متوسل شدند تا به هرقیمتی جلو ترقی و پیشرفت را بگیرند ولی مؤفق نشدند چنانچه اکنون در جامعه مدرن غربی دین مسیحیت و یهودیت به حاشیه رانده شده است
اما در حوزۀ نفوذ دین اسلام که اکثرن کشورهای شرقی را احتوا میکند در میان خواص بطور کلی غرب هراسی و به شکل ویژه ترس از گسترش فرهنگ غربی عمومیت پیدا کرد و از جانب دیگر اوجگیری قدرت کمونیستها در اتحاد شوروی وقت، و جذابیت مساوات محوری ایدئولوژی مارکسیستی خطر دیگری بود که جوانان مسلمان را سیل آسا بسوی خود جذب مینمود بدینمنوال بود که اندیشه اخوانیت اعلام موجودیت کرد و از پایه گزاران این اندیشه و جنبش میتوان از سیدقطب، حسن البنا و ابوالعلأ مودودی نام برد
اخوانیت بوجود آمد تا اسلام را مدرن و علمی جلوه دهد و قوانین علمی و مساوات سوسیالیستی را بر پایه آیات قرآن، اصول و عدالت اسلامی تفسیر کند و در مقابل تهاجم فرهنگ غربی و همچنان گسترش نفوذ کمونیزم یک سپر دفاعی ایجاد کند
این شکل گیری هویت متمایز بر این اساس الزامی تلقی می‌شود که جامعه دینی دارد این توان را از دست میدهد که خود را مذهبی معرفی کند. اصول بنیادین«دین به خاطر غفلت کنار گذاشته میشود و به واسطه سازش و بی توجهی از بین میرود، به گونه‌ای که از دید گروه بنیادگرا جامعه صبغۀ مذهبی خود را از دست میدهد و کاملن بیگانه و اساسا مخالف ذات دین میگردد.»
بنابراین جنبشهای بنیادگرا بر همان اصول مذهبی دین سنتی بنیان نهاده می‌شوند، اما بنیادگرایان با خودآگاهی بیشتر تلاش می‌کنند رویکردی را در مورد دنیای مدرن ایجاد کنند که بر پایه وفاداری شدید به آن اصول استوار است، تا شفافیت هر دو مسأله دین و زندگی را حفظ کند
بنیادگرایان بر این باورند که آرمان آنها اهمیت حیاتی و حتی جهانی دارد آنها خود را به عنوان کسانی می‌بینند که نه تنها از یک دکترین متمایز، بلکه همچنین از یک اصل حیاتی، و یک شیوه زندگی و رستگاری محافظت می‌کنند
جامعه‌ای که تماما بر یک رویکرد دینی واضح و خاص از زندگی در تمامی جنبه‌های خود تمرکز کرده‌است، وعده جنبش‌های بنیادگرا است، و از اینرو برای آندسته از پیروان دین که اندکی تمایز می‌بینند، یا در هویت دینی پیشین آنها کاملا حیاتی است جذاب و پر اهمیت است
تمایز بنیادگرائی و سنت گرائی در این است که سازمانهای بنیادگرا استفاده از ابزار مدرن را برای تحقق اهداف خود مجاز میشمارند و میخواهند با رویکرد مدرن، اندیشه های در محتوا کهنه را با تصاحب قدرت سیاسی و ابزارهای حکومتی سرپا نگهدارند ولی سنتگرایان دنبال این کارها نمیروند و صرف برای آنها حفظ شئونات دینی با همان ابزارهای قدیمی اهمیت دارد و مشتاق سیاست و حکومت هم نیستند 
جنبش بنیاد گرائی سنی مذهب که از مصر سر از خاک بیرون آورد، در فلسطین و عربستان نمو کرد باالاخره در پاکستان و افغانستان بارور گردید و به بار نشست. پروسۀ جهاد در افغانستان بین سالهای 1979 تا 1992 میلادی باعث شد دانه زرعی که در مصر کاشته شده بود و در عربستان و فلسطین نهالی بیش نبود، با انتقال آن به پاکستان و افغانستان به درختی تنومندی مبدل گردد و شاخه های این درخت پرشاخ و برگ در جای جای جهان پخش گردد
پا به پای جنبش اخوانیت در مصر و فلسطین، جنبش خمینیستی شیعی در ایران نیز بوجود آمد و با هویت مشترک بنیادگرائی رشد کرد، با پیروزی انقلاب در ایران، عنان قدرت بدست بنیاد گرایان شیعی افتاد. جنبشهای بنیادگرای سنی گرچه بیش از حد تلاش کردند ولی در کشورهای شان به قدرت دولتی دست نیافتند. اگر به استثنائآت بپردازیم برای مدت کوتاهی تنظیمهای بنیادگرای جهادی در افغانستان به حاکمیت سیاسی رسیدند ولی در اثر اختلافات ذات البینی شیرازۀ قدرت شان از هم پاشید. بنیادگرائی در افغانستان از بطن خویش افراطیت مفرط و طالبانیزم را زائید
سازمانهای بنیادگرا با یک ایده مشترک، دین را از قید سنت خارج کردند و عنان اختیار آن را به سیاست سپردند. در نظام فکری بنیادگرائی در قدم اول بدست آوردن قدرت سیاسی و بعد حفظ آن مهمتر از عمل به اصول دین است و حتی حاضر اند که برای صیانت از نظام اسلامی مورد نظر شان، از التزامات دینی ای که حیطۀ قدرت شان را محدود میکند بگذرند. این موضوع در کتاب حکومت اسلامی خمینی به وضوح بیان شده است
آنچه گفته آمد در خصوص بنیادگرائی دینی بود که در مقاطع مختلف تاریخی شامل حال پیروان همه ادیان میشود و امروزه زمانیکه از بنیاد گرائی اسم برده میشود بیشتر منظور از بنیادگرائی دینی است و به بنیاد گرائی ایدئولوژیکی هیچ اشارۀ صورت نمیگیرد
اگر معنای بنیادگرائی را مترادف به پابندی سرسختانه به اصولی بدانیم که برای اعمال آنها هیچ تسامحی در نظر گرفته نشده است خوب میتواند این اصول،هم بنیادهای دینی را دربر گیرد و هم اصول ایدئولوژیک و حتی بنیادهای یک نظام سیاسی بخصوص را هم شامل گردد
بنیادگرائی دینی که برای بار اول از مسیحیت شروع شد، دامنۀ آن یهودیت، بودائیت و اسلامیت را هم تحت تأثیر قرار داد که در حال حاضر خشن ترین نوع بنیادگرائی، بنیاد گرائی اسلامی است. در زمرۀ نظامها، سازمانها و حلقات اسلامی بنیادگرا میتوان نظام حاکم خمینیستی در ایران، حزب اخوان المسلمین در مصر و سایر نقاط جهان، سازمان القاعده، تنظیمهای جهادی در افغانستان، نهضت اسلامی تاجیکستان، حزب التحریر ازبکستان، حزب الله لبنان، سازمانهای حماس و جهاد اسلامی فلسطین را نام برد
بنیادگراهای دینی هرآنکه را که در مقابل ایده های خود ساخته شان که زیر چتر دین ارائه میکنند سرسختی نشان دهد از صحنه روزگار برمیدارند و از بکار بردن هیچگونه خشونتی که در احکام دین شان هم منع شده پرهیز نمیکنند 
بگونه مثال حکومت زیر امر خمینی در سال 1367 بیشتر از سه هزار و پنجصد نفر از فعالین چپ و سازمان مجاهدین خلق را در ظرف دو روز، با محاکمه های چند دقیقه ای به دار آویخت، تجاوز به زنان زندانی و حتی مردان از قوانین عادی بازجوئی در زندانهای جمهوری اسلامی ایران است. این حکومت در حال حاضر به رهبری خامنه ای حامی ده ها گروه تروریستی در سطح جهان است و یکی از جمله حکومتهای ناقض حقوق بشر در دنیا محسوب میگردد
در جریان درگیریهای فرقۀ در پاکستان، جنگ داخلی تنظیمهای اسلامی در افغانستان، عملیاتهای سازمان القاعده درعراق، اردن، یمن و .. دهها هزار مسلمان و غیر مسلمان کشته شدند و میشوند
اگر بطور خاص نتایج منفی بنیادگرائی در افغانستان را مثال دهیم حزب اسلامی از بنیادگراترین و سازش ناپذیرترین تنظیمهای جهادی در افغانستان محسوب میشود و یکی از شاخه های اخوان المسلمین هم هست. این حزب به رهبری حکمتیار چه در دوران جهاد علیه شوروی و چه در زمان حکومت مجاهدین و چه در حال حاضر با تکتازی و بلندپروازی مرتکب جنایات بیشماری شده است و یکی از نتایج ملموس شاهکار این حزب، تقدیم طالبانیزم در جامعه است 
جنایات بنیادگراها در افغانستان بیشمار است. قتل، تجاوزجنسی، غارت خانه های مردم بنام غنیمت، مباح شمردن خون افراد ساکن در ساحه نفوذ دشمن و ترور شخصیت ها از جمله فعالیتهای روزمرۀ بنیادگرایان اسلامی در کشور ما بود. یورش نیروهای سیاف به مناطق هزاره نشین، قتل عام افشار توسط شورای نظار، دستگیری و اذیت و آزار پشتونها توسط نیروها حزب وحدت هزاره و پرتاب هزاران راکت کور به شهر کابل توسط نیروهای حکمتیار نمونه های بارز تخریبکاری بنیادگرایان افغانی میباشد
افراط گرائی
زیاده روی در روش و آداب، تندروی مفرط در کردار و اعمال و قرائت خشک و انعطاف ناپذیر از متون دینی و مذهبی از تعاریف افراط گرائی مذهبی است. افراط گرائی میتواند بصورت عام هم بدون اینکه به دین و مذهب رابطه پیدا کند مورد استفاده قرار گیرد بطور مثال از جانب گروه های اجتماعی، اشخاص و افراد و یا هم پیروان یک ایدئولوژی بخصوص
طالبانیزم
طالبانیزم مجموعه ای از سنتگرائی آمیخته با سیاست و قدرت، بنیادگرائی قهقراگونه و افراط گرائی جنون آمیز و روش زندگی بدوی میباشد که با هیچیک از روشهای اجتماعی معمولی قابل مقایسه نمیباشد. طالبانیزم پدیدۀ نادر قرن ماست که دربکار بردن میزان خشونت، نحوۀ خاص ضربه زدن به دشمن از طریق انتحار، بی تفاوت بودن در مقابل قتل عام افراد ملکی، به کارگیری کودکان و زنان در عملیاتهای انتحاری، نفرت از جنس زن و زندانی کردن آنها در محبسی بنام خانه میان این گروه و گروه های دیگر در جامعه هیچ شباهتی وجود ندارد.
طالبان در گستاخی خود نمونه ندارد؛ هم میتواند مسجد را به واسطه بمبگذاری تخریب نماید، هم میتواند مجلدات قرآن را بی باکانه آتش بزند، هم میتواند نمازگزاران را در داخل مسجد بصورت گروهی کشتار نماید وهم میتواند بیشتر از پنجهزار انسان بیگناه را در یک روز در شهر مزارشریف به رگبار ببندد، از دم تیغ بکشد و قتل عام نماید. این فقط قدرت انحصاری طالبان است که این همه جنایات غیرقابل جبران را توجیه دینی نماید و در زیر چتر دین انجام دهد.
بنیادگرائی در حوزه های غیر دینی
اگر از محدودۀ دین و بنیادگرائی دینی بیرون بیائیم و به بنیادگرائی ایدئولوژیک بپردازیم حزب کمونیست اتحاد شوروی سابق در دوران استالین، حزب کمونیست چین در دوران مائو، فاشیزم هیتلری، صهیونیزم اسرائیلی، حزب دموکراتیک خلق افغانستان در دورۀ خلقی ها خشن ترین بنیادگراهای ایدئولوژیک زمان شان بودند و برتطبیق بدون قید و شرط اصول ایدئولوژیک شان تأکید میکردند و سعی داشتند که باورهای شان را به جامعه بقبولانند. بنیاد گراهای ایدئولوژیک غیر دینی نیز با توسل به خشونت، ملیونها انسان را به خاطرسرسختی نشاندادن در مقابل ایدئولوژی شان نابود کردند.
فاشیزم هیتلری جهان را فدای ایده های نژادپرستانه ای خود کرد، حزب کمونیست شوروی به رهبری استالین بعد از تصفیه حسابهای داخلی در جنگ در مقابل نیروهای هیتلر پیروز گردید تا جائیکه ساحه نفوذ آن تا قلب اروپا گسترش یافت و یکه تاز میدان گردید. استالین همان توسعه طلبی هیتلر را در سر میپرورانید منتها با شعار های فریبنده مساوات و تشکیل جامعه عاری از طبقات و حاکمیت زحمتکشان در روی زمین.
حزب کمونیست چین نیز در زمان رهبری مائو ملیونها چینی را در راه تحکیم ایده های کمونیستی اش کشت و به همین منوال حزب دموکراتیک خلق افغانستان در زمان حاکمیت خلقی ها به رهبری تره کی و حفیظ الله امین صدها هزار افغان بیگناه را به زندان فرستاد، یا دستجمعی په رگبار بستند و یا زنده به گور کردند.
لیبرالیزم غربی نیز از نوع دیگر بنیادگرائی است که اکثرا با سیاستهای نرم افزاری و گاهن با توسل به تجهیزات نظامی برتر کشوری را اشغال میکنند تا بتوانند نظام سرمایه داری و ایدئولوژی لیبرالیستسی را در در کشورها و جوامعی که به لحاظ سنتی بودن بافت های جامعه آمادگی پذیرش آن را ندارند گسترش دهند. نمونه بارز این موضوع تجاوز قوای ناتو به رهبری آمریکا در افغانستان و عراق میباشد.
بنیادگرائی لیبرالیستی در تفوق جوئی و توسعه طلبی عین نظام کمونیستی شوروی سابق عمل میکند ولی با یک تفاوت اساسی که لیبرالیزم غربی بیشتر سیاست نرم افزاری را که شامل تهاجم تبلیغاتی و رسانه ای، رخنه کردن در فرهنگهای دیگر، گماشتن شبکه های جاسوسی، اجیر کردن سردمداران کشورها به واسطه پول و اهدای امکانات میشود به کار می بندند و در موقع لزوم از وسایل سخت افزاری استفاده میکنند.
یکی از مواردی که ماهیت بنیادگرائی ایدئولوژی لیبرالیستی را روشن میسازد و هیچ جای شک و شبهه نمیگذارد تأکید بیش از حد دولتهای غربی به قوانین نافذه کشورهای شان میباشد و طبق این قوانین بیان مطالب توهین آمیز اگر حتا احساسات بیشتر از یک و نیم ملیارد انسان را در سطح جهان جریحه دار سازد آزاد است.
توهین به شخصیتی که بیشتر از یک و نیم ملیارد پیرو در سطح جهان دارد، نوعی از افراط گرائی مریضگونه ایست که از جانب بنیادگراهای لیبرالیست به بهانه تابعیت از قوانین آزادی بیان، رسانه و مطبوعات مورد حمایت قرار میگیرد.
بنیادگرایان صیهونیستی سرزمین ملیونها فلسطینی را غصب و به حقوق انسانی آنها توجه نشان نمیدهد. زن و کودک فلسطینی را توسط مدرنترین سلاحهای ساخت امریکا به قتل میرساند ولی سازمانهای بنیادگرای فلسطینی مقصر شناخته میشوند، درست است که بخشی از خشونت توسط بنیادگرایان اسلامی در سرزمین فلسطین و اسرائیل اعمال میگردد اما تروریزم دولتی اسرائیل عامل بخش اعظم از خشونتهاست.
زن ستیزی ویژگی بنیادگرائی اسلامی
خصوصیت مشترک سنتگراها، بنیادگراها و افراط گراهای دینی زن ستیزی است، چون جامعه افغانی در قدم اول یک جامعه سنتی و در قدم دوم زیر نفوذ بنیادگرایان دینی است به همین لحاظ افراط گرائی مانند یک غدۀ سرطانی بدخیم تار و پود این جامعه را فراگرفته است، از خانواده و حتا از مادر خانواده شروع تا جامعه مردسالار، متولیان دین، قضات بنیادگرا همه مخالف رشد آزاد دختران و زنان اند. در میان جامعه سنتی موجودیت دختر ننگ شمرده میشود و حق انجام هیچکاری را ندارد، بنیادگرایان دینی، روحانیون و قضات اسلامی با ریسمان شرعی دست و پای دختران را می بندند و از رشد نورمال آنها جلوگیری میکنند ، علت اینکه خشونت علیه قشر اناث به یک امر عادی و روزمره مبدل شده است خیلی جای تعجب ندارد و اساس آن سنتی بودن جامعه و اشراف بنیادگرایان دینی برآن است.
آنچه گفته آمد طالبان یک پدیده ویژه و استثنائی در جامعه ماست که شدیدترین انواع خشونت را علیه زنان اعمال کرده اند بگونه مثال از تعطیلی مدارس دخترانه گرفته تا ممانعت از حضور آنها در دانشگاه ها، دفاتر دولتی و حتی در سطح جامعه میتوان یادآوری کرد.
در آغازین سالهای حکومت کرزی، نادیا انجمن شاعرۀ جوان هراتی در اثر ضرب و شتم همسرش به قتل رسید، زن خبرنگاری که در تلویزیون طلوع کار میکرد ترور شد، عایشه دختر هجده ساله ارزگانی گوش و بینی اش بریده شد، دختر قندوزی توسط طالبان سنگسار گردید، سحرگل دختر سیزده ساله در خانه شوهرش در ولایت بغلان مورد شکنجه وحشیانه قرار گرفت، بنفشه بازیگر تیاتر و سینما در کابل ترور شد، شکیلا دختر بامیانی بگونه مشکوکی مورد اصابت گلوله قرارگرفت، زن جوانی بنام نجیبه در ولسوالی غوربند ولایت پروان گلوله باران شد، منیژه دختری از لوگر در سویدن توسط شوهرش سربریده شد و بالاخره صابره به حکم یک آخوند محلی در ولسوالی جاغوری هشتاد ضرب شلاق را تحمل کرد.
مثالهای فوق نشاندهنده گسترش بنیادگرائی در سطح جهان و طالب منشی در جامعه ماست و به ما می آموزاند که پدیدۀ بنیادگرائی تمام دست آوردهای تمدن بشری را به مخاطره می اندازد و ترویج کنننده ای قتل و کشتار و خشونت در میان جوامع میباشد.
در کشورما بنیادگرائی و طالبانیزم بزرگترین مانع در مقابل ارتقای ظرفیتهای فردی، اجتماعی، علمی و تخنیکی جامعه میباشد و امنیت اجتماعی، شغلی و سرمایه گذاری را مختل میسازد.
کلام آخر
کشور و مردم افغانستان به ویژه از قشر دانش آموخته و روشن نگر جامعه انتظار دارد که با کنار گذاشتن اختلافات سلیقه ای فردی، زبانی، قومی و مذهبی یک حرکت دستجمعی را ایجاد کنند تا در قدم اول جامعه آسیب شناسی شود و در قدم بعدی با تشخیص اولویت ها برنامه ریزی های کوتاه مدت و دراز مدت آسیب ها برطرف گردد.
این کار ممکن است به شرط آنکه واقع نگر باشیم و هرفرد روشنفکر مرتبط به هر قوم، مذهب و یا زبانی که است در قدم اول پدیده های منفی درون گروهی و یا درون قومی خودرا تشخیص، یادداشت و فهرست وار در معرض نقد قرار دهد و در قدم بعدی با پیداشدن وجوه مشترک میان ایده های مختلف روی مشترکات کار صورت گیرد. تا زمانیکه ما پاینتهای منفی خود را ندیده بگیریم و هم تقصیر را به گردن دیگرا بیاندازیم هیچکاری به پیش نخواهد رفت.



Lämna ett svar