به بهانه ابراز امتنان

 

وقتي پدرم در جواني قرباني حادثه ء شد وبه شهادت رسيدواين جهان فاني را ترك نمود ، كودك هشت ساله اي بيش نبودم كه نه خود را درست ميشناختم ونه عزيزان ماحولم را . بيخي بيادم است در انروز شوم كه فرياد هاي مادرم چهارديوار حويلي را ميدريد و به اسمان ها بلند ميشد ، من در كنج دروازه قلعه مانند يك گنجشكك بال شكسته ، خنك زده و غوطه ور در سيلاب و تلاطم روزگار ميلرزيدم و پيامدهاو مقياس ان غم اندوهبار را بدرستي درك نمي كردم . از هر سو گريه بود و ناله و صداي پسر كاكايم در خطاب به مادرم در گوش ام طنين انداز شد و تاهمين اكنون ان صداي اشنا را ميشنوم كه ميگفت ” تو سه شوهر داري ، گريه نكن! ” ؛ منظورش سه پسريتيم بود كه سرنوشت شان در دست مادربيوه و تنها صورت رقم خورده بود

آري ، مادرم با فداكاري بينظير ، زجر ها و مقاومت جگر گوشه هاي خود را با صفات صداقت وراستي ، انساندوستي و خدمتگذاري تربيه نمود.
وقتي روزگار ياري كرد و قرعه سفر به اروپا ميسر شد ، در اولين واكنش برايم گفت كه ” مړي مي نه مسافرومه ”(ميت ام را مسافر نميسازم). برايش وعده دادم كه تا زنده ام اين دين مادر را ادا نمايم . او صرف ميخواست كه اولاد هايش خوشبخت و آرام باشند وبس. او هرگز پس از مرگ پدرم در پيشرويم گريه نكرد و هميشه با لبخند مادرانه مارا استقبال ميكرد با وجودي كه در درون سينه اش غم پنهان داشت از نبود شوهر ، مرگ خواهر ارشد و عزيزش ، مرگ دو دختر و لادركي پسر خورد سال و پس كركي اش. او حتي در بازپسين دقايق زندگي اش تحمل ديدن اشكهاي فرزندانش را نداشت .او تمام عمر خود را وقف اولاد ها و نواسه ها نمود ؛ ابتدا براي اولاد هايش هم مادر بود وهم پدر ؛ سپس براي سه نواسه يتيم وخوردسالش كه والدين شانرا در جنگهاي داخلي ازدست داده بودند، نيز حيثيت پدر ومادر را داشت و تا واپسين رمق حيات از دو نواسه مواظبت نمود؛ تو گويي او براي مواظبت از يتيمان زاده شده بود
سرانجام سايه مرگ بر فضاي روشن و گرم خانواده ما مسلط شد و ان فرشته زيباي خانواده ما را از ما گرفت. غم و اندوه و درد جانسوز در هر سلول و بند بدن مان اشيانه نمود
بهت زده شده بوديم و نميدانستيم چي كنيم . با ابراز امتنان و سپاس بي پايان اذعان ميدارم كه غمشريكي و همدردي حضوري و غيابي اقارب و دوستان عزيز بود كه ما از اين دشت بيكران غم و اندوه عبور ميكنيم و ان بار كوه غم و اندوه ما را دگر از پا نخواهد انداخت
در اين راه دشوار و سخت دردناك ، بخت نيك مادرخفته در خواب ابديت نيز ما را ياري كرد و با وجودي كه چند روز تعطيلات در سويدن بود ، انتقال ميت به زودترين زمان ممكن صورت گرفت و ما اين تسهيلات را نه تنها در سويدن بلكه در افغانستان از ميدان هوائي كابل گرفته الي اخرين روز مراسم ختم و خيرات عمومي در قريه مشاهده نموديم . در روز هاي مراسم تشييع جنازه و تدفين ، فاتحه و خيراتها افتاب ميدرخشيد و روز هاي زمستاني را معتدل و نيمه گرم ميساخت
واما وقتي برايم دردناك شد ، زمانيكه ميخواستم در حضيره ” شيخ عادل بابا” بعد از تدفين و دعا چند كلمه ساده ونه مرثيه در مورد مادرعزيزم كه بحق سزاوارش بود ، بر سر قبرو آرامگاهش بگويم و اما با دريغ ودرد كه عزيزانم برايم وانمود كردند كه رسم و معمول نيست كه بر سر قبر در مورد ”زن ”صحبت شود.گفتني ميدانم كه در حضيره ”شيخ عادل ” تعداد زيادي مادران مهرباني راميشناختم كه شيرزنان خوش نامي بودند و در خاك ان حضيره خفته انداما لوحه بر سر قبر نداشته و اگربرخي آرامگاه ها لوحه داشته اند ،ان لوحه ها به اسم خودمادران قيد نگرديده اند
باخود انديشيدم كه آري واژه مادر بسيار مقدس است اما اين مادر سرانجام ”زن” است و صحبت در موردش ناروا . عجيب قدسيتي؟ و اين درست است كه مادرم از انسانهاي مشهور كشورم نبود وحتي از بركت نظام هاي سياسي و جامعه عقب مانده از نعمت خواندن و نوشتن نيز محروم بود ، اما او بالاخره مادر من بود كه صداقت ، راستي ، خدمتگذاري ، مقاومت ، صبر و شكيبايي بي حد وحصر را از او ياد گرفتم كه در هيچ مكتب ومدرسه و پوهنتون انرا نميتوان فراگرفت . او با كينه و بغض و عداوت بيگانگي ميكرد و انرا مردود ميشمرد. او صفات وسجاياي نيك انساني را با شير خود در رگهاي خونم تزريق مينمود . او سمبول ونمادگذشت و صبر بود وحتي با افراديكه برايش درد و غم جانسوز رسانده بودند ، رفتار و سلوك بد نمي نمود و بخشش و عفو در رفتارش آشكار بود . باوجوديكه يك مسلمان متدين و نمازگزار صادق بود ، وقتي در اواخر سالهاي هفتاد از نزدش خواستم تا چادري اش را بردارد و انرا با شال و حجاب مسلماني تعويض نمايد و انهم در قريه ؛ به تقاضايم لبيك گفت و سپس بسياري از عزيزان از ان پيروي كردند . و ايا من ميتوانستم در سر قبرش به حكم ” ناروا بودن ” و ” معمول نبودن ” سكوت نمايم ؛ هر گز ! پس به بهانه ابراز امتنان از مردم اجازه براي سخن گفتن گرفتم . در صحبت بالاي قبر از حضور وزحمات مردم كه تعداد شان حدود 600 الي 700نفر ميرسيد
، تشكري نموده از وصيت و برآورده شدن آرمان اش اززيارت خانه خدا و تربيه اولاد هايش با روحيه صداقت و خدمتگذاري و حوصله مندي يادنمودم و افزودم كه او هرگز حرف زشت به كسي نميگفت و در كلامش جان و قربان حك شده بود. بعد از صحبت كوتاهم صداهاي اشنا را ”شنيدم كه ميگفتند: ”همسايه ما بود , زن خوبي بود ، خدابيمرزش و جنت ها نصيبش نمايد.
:درروز هاي تدفين ، فاتحه و خيراتها همه كسانيكه در مراسم اشتراك داشتند ، مارا با سه چهار كلمه به شكيبايي و صبرفراميخواندند
رضاي خدا بود”، ” د خداي رضا وه ”. چي جمله كوتاه و گفتنش آسان واما پذيرش ان چقدر دشوار ؟
بالاخره با بخاك سپردن مادرم ، يك بخش وجودم يك گوشه گرانبهاي خاطراتم نيز مدفون خاك گرديد
كساني كه مادرم را از نزديك ميشناختند ، برايش از ته دل دعا ميكردند و جواناني كه با او معرفت نداشتند وصرف در موردش شنيده بودند ، سه چهار كلمه بالا را يكي پي هم تكرار ميكردند. برخي هم برايما ميگفتند : خير ببينيد كه جنازه مادر تانرا مسافر نساختيد
صرف نظر از تفاوت نظرها در زمينه : يكي بودن خاك خدايي و مزيت خاك وطني ؛ برايمان اصل ” وصيت ” تعيين كننده بود و در وطن در خاك خود مان به اهميت اين وصيت پي برديم و خدا را شكر گذاريم كه اين دين سپرده شده مادرم را بجا اورديم
اينك بعد از برگشت از وطن و اتمام مراسم تشيع جنازه ، فاتحه و ختم ها خيرات هادرافغانستان و اشتراك وسيع عزيزان در مراسم فاتحه در استاكهولم و بویژه حضور عزيزان از كشور هاي مختلف (انگلستان ، آلمان ، دنمارک و فنلند )و شهر استاكهولم در مراسم فاتحه ميخواهم به نمايندگي از خانواده غمديده از تمام عزيزانيكه حضوري و غيابي در كابل و استاكهولم ، با تيلفونها و پيام ها با ما همدردي و غمشريكي نمودند وما را در اين ماتم تنها نگذاشتند از صميم قلب ابراز امتنان نمايم و اميد وارم كه اين همدردي شانرا در شادي ها و خوشي هايشان تلافي نمايم
!بازهم دنیا دنیا تشکر عزیزان از غمشریکی و همدردی تان

نسیم سحر

 

 



Lämna ett svar