سروده از جان حیدری

در اول چوب غفلت را به ما اندیشه ی ما زد
ازین فرصت هزاردشمن تبر برریشه ی ما زد
اگر امروز منوتو خانه ی ویرانه ای داریم؟
زخود پرسیم که کی این سنگ رابرشیشه ی ما زد

نه هستی مانده نه مستی نه جامی ماندونه ساقی
برادر کشت برادر را بجز افسوس چی ماند باقی
برادر دشمن میهن ندارد هیچ استثنا
برای هرکدام ما مهیا کرده شلاقی
یکی رازودتر اما یکی رادیرمیبندد
یکی را ریسمان ببرآن یکی زنجیر میبندد
سرمن را بدست تو جدا گرمیکند امروز
به فردایت بی اندیش که ترا بر تیر میبندد

در دیار من برادر را برادر میکشد
کودک نه ساله را باضرب خنجر میکشد
بیرق اسلام بر دستش خدایی میکند
دسته گلهارا به پیش چشم مادر میکشد
کی بود خون مسلمان بر مسلمانی روا
لیکن الله اکبره الله و اکبر میکشد
یاجوانان را به هر سوی سرک سر می برد
یاکه سر باز وطن را بین سنگر میکشد
باغ آفت دیده را با باغ بان نا بکار
دشمنانش باتبر سروو سنوبر میکشد
درگلستان رها گشته بدست روز گار
دست گلچین غنچه را با شاخه یی تر میکشد
کی شود آباد این ویرانسرای ماوتو
تاکه حق را همچنان قاضی وداور میکشد
این دو مزدوری که برتخت وطن جاکرده است
باش آگاه زانکه مارا این دونوکر میکشد

 



Lämna ett svar