مریم نظری در دوازده سالگی وادار به ازدواج اجباری گردیده بود

مریم نظری در دوازده سالگی وادار به ازدواج اجباری گردیده و مورد تجاوز قرار گرفت 
مریم نظری زمانی که دختری کوچکی بود و هنوز دوازده سال عمر داشت وادار به ازدواج با یک مرد میان سال گردید.

او اکنون در سویدن برای آزادی دختران مبارزه میکند.

ـ هر کسی حق دارد در زندگی خود تصمیم بگیرد.

مریم نظری با شوهرش، یک پسر پنج سالۀ شان و یک پشک در (سکونی)Skåne زندگی میکند. مریم به مکتب میرود. زندگی او ظاهراَ بسیار معمولی به نظر میرسد اما گذشتۀ او خیلی وحشتناک است، طوری که او به مشکل میتواند در بارۀ آن حرف بزند.

زمانی که 14 ساله بود صاحب فرزند شد

او نزد پدر و مادرش در افغانستان بزرگ شده است و زمانی که او 19 ساله بود به سویدن آمد. اما ادارۀ امور مهاجرت سن او را یک سال بزرگتر ارزیابی نمود زیرا او در آن زمان مادری یک پسر سه ساله بود.

ـ در اینجا هیچ کسی اوضاع در افغانستان را درک نمیکند. در آنجا باید دختران، در حالیکه هنوز خود کودک اند، ازدواج نموده و صاحب فرزند شوند. 
دوران کودکی مریم، زمانی که سن او اندکی از مرز دوازده سال گذشته بود، پایان غیر منتظرۀ داشت.

ـ من مجبور بودم با یک مردی ازدواج کنم که بین 40 تا 50 سال عمر داشت. من خیلی ترسیده بودم. هیچ کودکی نباید ازدواج کند. یک کودک باید اجازه داشته باشد به مکتب برود و بازی کند، چیزی که من هرگز آن را بدست نیآوردم.

ـ من از مادرم تقاضا کردم که مانع ازدواج من شود ولی او نتوانست این کار را بکند. هیچ کسی به حرف یک زن گوش نمیدهد. مادرم به من گفت کوشش نمایم آرام و مهربان باشم تا شوهرم من را لت و کوب نکند.

”کوچک، ناتوان و هراسان”

مادر مریم خودش نیز زمانی که یازده سال عمر داشت وادار به ازدواج اجباری با پدر او گردیده بود. زمانی که مریم در مورد مادرش حرف میزند، قطرات اشک از چشمانش سرازیر میشود. او هفت سال میشود والدینش را ندیده است، یا بهتر است گفته شود در این مدت اصلاَ با آنها در تماس نبوده است. 
ـ دلم برای مادرم تنگ شده است. او به آرامی ادامه داده میگوید: اما ما دیگر هرگز با هم نخواهیم دید.

زمانی که مریم دوازده ساله بود وادار گردید تا به منزل ”شوهرش” که در یک روستای دیگر که از منزل والدینش چند میل فاصله داشت، منتقل گردد.

ـ من نمیدانستم تجاوز جنسی چیست، من صرفاَ مجبور بودم از او اطاعت نمایم. او مرا لت و کوب میکرد. من کوچک، ناتوان و هراسان بودم. فکر میکنم من زن سوم آن مرد بودم.

اما یک پسری همسایه که چند سال بزرگتر از مریم بود باعث نجات او گردید. آنها موفق گردیدند دو بار با هم ببینند و بالاخره پسر مذکور یک شب مریم را کمک نمود تا فرار نماید. آنها به ایران فرار نمودند. در آنجا پسری مذکور افرادی را میشناخت و توانست به عنوان نجار کار کند. این پسر شوهر کنونی مریم است. مریم زمانی که 14 ساله بود پسری مشترک شان را بدنیا آورد که امیر نامدارد.

رسیدن به سویدن به عنوان هدف این خانوادۀ کوچک قرار گرفت. اما آنها در مسیر راه برای مدتی چند ماه از هم جدا شدند. به این ترتیب در سال 2015 مریم همراه با پسر سه ساله اش از سرحد عبور نموده (وارد سویدن شد). همین تجربۀ او باعث شده است که او امروز به دختران مهاجر بدون همراه علاقمند شده به آنها کمک نماید.

دور انداختن چادر

هر چند در مباحثات به این موضوع کمتر اشاره میشود ولی واقعیت اینست که 4/1 حصۀ همه کودکان مهاجر بدون همراه در سویدن را دختران تشکیل میدهند. این (مهاجرت) میتواند برای آنها خیلی دشوار باشد.

مریم بیان میدارد که چگونه دختران در راۀ سفر در معرض خطر برای خشونت و تجاوزات جنسی قرار میگیرند. او همچنان از وحشتناک بودن همان زمان کوتاهی که خودش نیز در یک اقامتگاۀ مشترک (با مردان) بوده است، صحبت میکند.

ـ زمانی که ما در آلمان بودیم، من چادرم را دور کردم. من فکر کردم که حالا در اروپا هستم و در اینجا زنان دارای حقوق یکسان با مردان میباشند. اما به باور تعدادی زیادی از افراد در اقامتگاه دور کردن چادر من کاری درستی نبود، در آن هنگام شوهرم با من نبود و من همراه با کودکم بودم. من همچنان فکر میکنم که یک دختر باید بتواند با پسران عادی صبحت کند. اما برخی ها به همین دلیل نیز در برابر من خشن بوده اند.

ـ انتخاب هر شخص باید مورد احترام قرار بگیرد، پوشیدن چادر و یا نپوشیدن آن.

مریم میخواهد زندگی اش را شکل بدهد. او به مکتب میرود و اشتیاق به آموزش دارد. او توانسته است صرفاَ پس از دو سال اقامت در سویدن، زبان سویدنی را بیآموزد. هدف او تحصیل در مکتب لیسه (جمنازیوم) و پوهنتون میباشد.

عصبانیت از بابت قدرت مردان

مریم در حال حاضر از طریق انجمن ”آواز مهاجران بدون همراه” Ensamkommandes röster برای حقوق دختران مهاجر بدون همراه مبارزه میکند. از جمله کار های که آنها انجام میدهند یکی هم مصاحبه با دختران افغان مهاجر بدون همراه و تکثیر و پخش داستان های آنها از طریق شبکه های اجتماعی میباشد.
ـ من میخواهم در بارۀ حقوق زنان در سویدن آگاهی بدهم. من از بدو کودکی از بابت قدرت مردان عصبانی بوده ام.

مریم یک پناهجو است و ترس این که به آنها اجازۀ اقامت داده نشود همیشه باعث ایجاد اضطراب نزد آنها میگردد.

ـ از آنجایی که من از نزد یک مرد کلانسال فرار نموده ام و اکنون از مردی دیگری صاحب فرزند شده ام، باید سنگسار گردیده و پسرم نیز باید کشته شود. آنچه را من انجام داده ام در افغانستان گناهی بزرگی شمرده میشود. من هرگز نمیخواهم (به افغانستان) برگردم. 
ترجمه از احمد ضیا دانش
منبع خبر 
https://www.aftonbladet.se/a/OMzR3



Lämna ett svar